سفرنامه 17

ملی دوباره تکرار کرد حالا باز هم فکرهات را بکن، با خانواده ات هم مشورت کن.

گفتم: فکری ندارم! فقط اینکه به آنی نگو، خودم میگم.

راستش از آنی دلگیر بودم. این رسمش نبود که من رو تو دردسر بندازه. شاید هم نظرش خیر بود!

آنی که اومد، هر دو ما رو در حال وسیله جمع کردن دید!

پرسید: تو چرا وسیله جمع میکنی مهربان؟ مگر قرار نشد همینجا را بگیری؟

من: نه، با ملی میخوام برم بافلو. دلیلی برای اینجا موندن ندارم.

آنی رسما ناراحت شد! و اخماش رفت تو هم! عجیب بود، اون که داشت میرفت! مشکل چی بود؟

آنی رفت تو اتاق، رفتم داخل اتاق و داشتم کتاب جمع میکردم. خیلی ناراحت آنی برگشت گفت خوب شد دیگه! ملی دنبال همخونه میگشت که خدا واسش همخونه هم فرستاد! ترنسفر هم که کرد!

گفتم: من هم برام بهتره که برم یک شهر بزرگتر!

آنی خیلی ناراحت گفت: آره، بافلو خیلی بزرگه. شانس کار پیدا کردنت بیشتره!

یعنی هرگز دلیل ناراحتی اش رو از این موضوع نفهمیدم!

خیلی یکهویی برگشتم گفتم: من احتمال زیاد بعدش میرم تگزاس! خیلی بافلو نخواهم موند! ( وقتی این حرف رو زدم هیچ برنامه ای و حتی تصوری برای رفتن به تگزاس نداشتم! نمیدونم این تگزاس رو از کجام دراوردم!؟)

آنی همونطور گرفته و ناراحت گفت: حالا میری بافلو، از بافلو خوشت میاد. مخصوصا خونه علی را که ببینی! یک خونه خیلی بزرگ و شیک و خوشگله با یک پیانو وسط پذیرایی اش... . در ضمن علی یک دوستی داره به نام جواد، که مطمئنم اون مخ تو را میزنه، به خصوص که تو گرین کارت داری!!! خیلی آدم باحالیه! همونجا موندگار میشی.

حس کردم آنی به ملی حسودی میکنه! وگرنه شرایط من که شکر خدا جای هیچ حسد نداشت!

فردای اون روز من چون خط تلفنی که گرفته بودم محدود بود و من مطلع نبودم در سیستم آمریکا چه تو زنگ بزنی و چه بهت زنگ بزنن برای تو هم هزینه داره! دیدم که پیام اومد که مقدار  دقیقه ام در حال تموم شدنه!

من چون پدر و مادرم هم بعد از اومدن من تهران را ترک کردن رفتن ولایت، ولایت هم همچین اینترنت مناسبی نداشت و کلا اگر هم داشت ما نگرفته بودیم! تمام تماس من با خانواده ام از طریق تلفن بود. قشنگ عصبی شدم و استرس گرفتم که الان چکار کنم؟

پاشدم راه افتادم برم یک راهی پیدا کنم! اول رفتم ACE پیش کوین، کوین گفت تنها شعبه AT&T نزدیک Wallmart هست و غیر اون شعبه دیگه ای تو شهر نداره. و اون شعبه هم خوب خیلی خیلی دور بور و پیاده حداقل بالای یک ساعت رفت و بالای یک ساعت برگشتش بود!

گفت یک مغازه اینجا هست یک خورده بالاتر که یک سری پلان داره واسه تلفن. برو شاید at&t را هم پوشش بده!

آدرس داد، رفتم و پیدا نکردم! برگشتم و گفتم پیدا نکردمش! یکی از کارمنداش که یک خانوم میانسالی بود گفت من الان باهات میام نشونت میدم. واقعا انسان های پر محبتی بودن. حتی الان که بیش از یک سال از اون موقع گذشته وقتی حرفشون رو میزنم دلتنگشون میشم.

در هر صورت خانومه پالتوش را برداشت و با من همراه شد. ازم پرسید اصلیتم کجایی؟ و گفتم ایرانی. خیلی جالب بود که میدونست ایران کجاست و گفت واقعا دختر های ایرانی صورت زیبایی دارند. تشکر کردم ...

پرسید چند وقته اومدی اینجا؟ گفتم حدود 10 روز! از تعجب چشماش گرد شد و گفت ولی خیلی خوب صحبت میکنی!؟ ایران زبانش مگر پرشین نیست؟ قبل از اومدن به اینجا کشور انگلیسی زبان دیگه ای بودی؟

لبخند زدم و گفتم نه، و ازش تشکر کردم که بهم اعتماد به نفس داد که خوب حرف میزنم!

مغازه رو نشونم داد و از هم خداحافظی کردیم...

سفرنامه 16

رسیدیم اینجا که من در به در دنبال کار میگشتم تو یک شهر کوچیک و یخ زده در شمالی ترین نقطه ایالت نیویورک. در نقطه ای که به دلیل اعتماد به دوستم رفتم و با شرایط غیر قابل تصوری روبرو شدم!

با این تصور پا به اون نقطه کور گذاشتم که حداقل یک همخونه آشنا دارم اما با یک خونه کوچولو چوبی مواجه شدم که هر دو ساکنش در حال ترک خونه بودن!

از همه پرس و جو خونه میکردم، هر جایی که تبلیغ اجاره خونه میدیدم چک میکردم، اما بدون همخونه و کار هزینه ها برای من خیلی بالا بود. در یک حالت ترس عجیبی قرار داشتم. دختر عزیز دردونه جناب سرهنگ به دلیل لجبازی با 7000 دلار وارد آمریکا شده بود و قسم خورده بود که من با همین 7000 دلار زندگی ام را در آمریکا آغاز میکنم. پدر هم خوشحال از اینکه دخترک ته تغاری به زودی پول را تموم میکنه و برمیگرده!

آن زمان برایم مهم بود شکست نخورم. انگار نیاز داشتم به ثابت شدن، که من هم میتونم! در شرایطی بودم که میگفتم هر شغلی پیدا بشه قبول میکنم اما گویا خدا مهربون تر از این بود که بخواد تمام غرور من را یکجا بشکنه.

در مدت کوتاهی که با ملی برخورد داشتم، یک دختر منطقی و تمیز و مهربون اما کمی پز پزی شناختمش. اخلاقیاتی دقیق شبیه به خواهرم داشت. با هم خیلی زود صمیمی شدیم. آنی هر روز صبح زود میرفت دانشگاه و خیلی رک و راست میگفت زود میره چون نیاز داره که استادش را خَر کنه! نیاز داره که استادش نامه مشاور را برای مرخصی اش امضا کنه. برنامه این بود که به عنوان مرخصی بره و پوزیشن جدیدی در دانشگاه شهر سکونت و تحصیل شوهرش پیدا کنه و با یک ایمیل به استادش بگه من برنمیگردم و خداحافظ. رفتاری که خیلی جالب و قشنگ نیست اما متاسفانه آنی به قشنگ بودن و نبودنش، یا ذهنیتی که از یک ایرانی در ذهن استادش به جا میزاشت فکر نمیکرد!

این شد که با ملی بیشتر در ارتباط بودم و خیلی زود باهاش صمیمی شدم. سه-چهار روزی به رفتن ملی مونده بود و بحث سر تقسیم اجاره خونه بود و من تصمیم داشتم خونه را اجاره کنم چون راه دیگه ای نداشتم.

یک روز به محض اینکه در را باز کردم و وارد شده ملی که داشت با گوشی اش صحبت میکرد سریع گفت، صبر کن مهربان اومد بزار ازش بپرسم!

ملی: مهربان تو با من میای بریم بافلو؟

من: یک لحظه نگاهش کردم، چند ثانیه به در و دیوار اون خونه چوبی خیره شدم و خیلی سریع گفتم آره!

ملی:  یعنی نمیخوای بیشتر فکر کنی؟

من: نه! دلیلی برای موندن تو این شهر مرده ندارم! هیچ امیدی اینجا نیست!

ملی: حالا باز هم میخوای شتاب زده تصمیم نگیر، بهش فکر کن! (بنده خدا فکر کرد این دختره خله! 30 ثانیه هم فکر نکرد، من پرسیدم میای و اینم سریع آره!!!)

من: ملی من اومدم اینجا به این دلیل که آنی بود و قرار بود همخونه باشیم و مخارجمون کم بشه! وقتی همه دارن میرن، میخوام اینجا تو این دهات بمونم که چی بشه؟

و این طور شد که من هم راهی شدم! همچنان رفته با باد بدون هیچ برنامه ای....

سفرنامه 15

کم کم شروع کردم به راست و ریست کردن کارهای زندگیم. رفتم بانک و حساب باز کردم

 

البته این حساب بانکی هم کلی واسه خودش داستان داشت.

از آنی پرسیدم بانک کجاست؟

آنی کلا در آدرس دادن آدم خنگی بود، گفت این خیابون را که رفتی وقتی از چهار راه رد شدی

رفتی دست راست، دست چپ ات بانکه... و یک چیزایی مثل این...

آخرش گفت بابا اینجا دوتا بانک بیشتر نداره، یکی اش واسه ایرانی ها حساب باز نمیکنه! (که

گویا صحت نداشت، و بعضی ها حساب داشتن اونجا)

و اون یکی را هم راحت پیدا میکنی... از هرکی بپرسی بانک کو، نشونت میده...

لذا مقصد بعدی شد بانک...

حالا ما واسه خودمون خیابون را راست رفتیم و  اون چپ و راستی که آنی هم گفته بود پیچیدیم

ولی خدا بده بانک!

بعد کلی از این و اون پرسیدن رسیدیم به بانک. حساب باز کردم و آدرس دادم و قرار شد بعد از

یک هفته کارت بیاد دم خونه...

وقتی برگشتم آنی پرسید حساب باز کردی؟

گفتم: آره...

یک خورده نگا نگا کرد، گفت پوشه من این شکلی نبود! این فرق داره!

پوشه را نگا کرد، برگشت گفت: این که اون بانکی نیست که من گفتم!

من: تو گفتی دوتا بانک بیشتر نداره... چمیدونم، همون آدرسی که تو گفتی رفتم دیگه!

آنی: نه، این چه بانکیه؟!

تو اینترنت سرچ کردیم و دیدیم بانک عزیز کلا سه تا شعبه تو کل آمریکا اون هم فقط همون

منطقه داشت!

تا حالا هیچکدوم از دانشجو ها اون بانک را ندیده بودن!

آنی میگفت: تو نابغه بانک به اون گندگی را پیدا نکردی! اینی که تا حالا هیشکی ندیده پیدا کردی؟

یعنی میخوام بگم یک همچین هوش برتری هستم من

اینم از بانک، که بعدش باعث شد به خاطر اینکه شعبه نداشت، سر جا به جا شدن هام کلی دردسر

بخورم!

اون روز بعد از بانک راه افتادم تو خیابون و بی هدف شروع کردم به گشتن مغازه ها...

وارد یک مغازه شدم، کلی چیزهای باحال داشت... کلی بدلیجات قدیمی و جدید جالب.

بیشتر اجناس مغازه قدیمی بود و خیلی هم چیزای خوشگلی داشت. من هم که عاشق جینگول

و مینگول...

 

سفرنامه14...

غذا را که خوردیم و جمع و جورها را که انجام دادیم یک دفعه یاد یک چیزی افتادم که مامان

آنی گفته بود...

روزی که رفته بودم بارها را بگیرم مامان آنی گفت: فاصله آنی و وحید زیاده و خیلی اذیت

میشن... ولی ایشالا آنی کاراش درست شده، داره مرخصی میگیره بره پیش وحید...!

من اون لحظه گفتم، حتما منظورش ترنسفر به دانشگاه وحید اینا بوده که خوب طول میکشه...

و حتما مامان آنی یک چیزی از خودش مثل همون جمله ماندگار رزومه آنی قوی بود و این

حرفها داره میگه!

داشتم میگفتم، یاد این جملات مامان آنی افتادم و پرسیدم: آنی مامانت گفت داری مرخصی

میگیری؟!!! آره؟؟؟؟

آنی رنگ به رنگ شد و رسما زبونش گرفت!

بعد وحید گفت: آره کارای مرخصی اش درست شده!

گفتم: چه خوب، ولی مگر میشه؟؟

آنی خودش را جمع و جور کرد و با این جمله شروع کرد: ببین مهربان پیش همخونه ام نگی ها!

نمیخوام هیشکی بدونه، آخه قطعی نیست...

وحید گفت: چرا قطعی نیست؟ تموم شده دیگه؟!!!

حالا این در حالی بود که آنی به من گفته بود هم خونه من داره میره، تو بیا با هم همخونه میشیم!

بعد آنی شروع کرد به توضیح: که آره من اصلا حال روحیم خوب نیست! همه اش گریه میکنم!

میرم پیش مشاور!!! اینقدر حالم بد بود که مشاور داره برام مرخصی میگیره!!!

دانشجوی اینترنشنال مرخصی نداره، اما یک حالت وجود داره برای مرخصی اش، که اونم

وابسته به مشاور هستش!

بعد با ناله ادامه داد: میدونی دوری وحید، دل تنگی مامان و بابام و سختگیری استادم همه یک

طرف.... این ادا و رفتارهای همخونه ام ملی یک طرف... از روزی که فهمید تو میخوای بیای

اخلاقش پشت و رو شد...

من پیش هیچکدوم از بچه های اینجا نمیگم که! همین چند شب قبل اومدن تو، وحید هم زنگ زد

که میخواد بیاد...

دیگه تو داشتی میومدی، وحید هم میومد، ملی هم امتحان داشت...

ملی برگشت گفت: مهربان میخواد بیاد، وحید میخواد بیاد... من نمیتونم درس بخونم...

اصلا میدونی چیه؟ من نمیتونم رو زمین بخوابم...

خوب من هم که نمیتونم حالا وحید 1 شب میخواد بیاد بندازمش رو زمین بخوابه!

من هم بهش گفتم باشه، به وحید میگم نیاد... من و مهربان هم رو زمین میخوابیم...

بعد که دیگه جوابی نداشت بده، پاشد نصفه شبی در را کوبید و رفت پیش الهام...!!!

بعد این ها را با یک حالت بغضی میگفت... من داشتم آب میشدم...

گفتم ببین اومدن من واسه این بنده خدا چه دردسری درست کرد!

آنی ادامه داد: دیگه اینجوری شد من رفتم هتل گرفتم که وحید داشت میومد!

بعد من تازه فهمیدم، پس آنی خودجوش شعور به خرج نداده... این دختره حالیش کرده

اینجا تو 20 متر جا همه با هم جا نمیشیم!

بعد دوباره مامان آنی تماس گرفت: باز صحبت اونم با صدای بلند... بلند... بلند...

من والا خودم هم آدم ساکتی نیستم، ولی دیگه اینقدر سر و صدا تحملش سخت بود

ولی خوب من میگفتم حتما من مهمونم و ملی هم نیست آنی رعایت نمیکنه...

ملی برگرده حتما درست میشه...

و اینکه یک بخش جدید هم در ذهن من ایجاد شد... آنی که داره میره پیش وحید، ملی

که داره ترنسفر میکنه...

خوب قیمت خونه بدون همخونه خیلی برای من زیاده! هم خونه از کجا پیدا کنم حالا؟؟؟؟


سفرنامه13...

خوب رسیدیم اینجا که آنی و وحید به سمت خونه شتابیدند...

آنی تا رسید دوید که غذا درست کنه! آخه همون طور که مستحضرید! وحید باید هر

وعده غذای تازه میخورد!

غذا را درست کرد و خدایی هم آنی دست پخت خوبی داره ...

و تنها زمانی که من دیدم وحید مهربونه و میگه آفرین و باریکلا وقت خوردن غذایی که

آنی پخته باشه!

بعد از آفرین و باریکلا من پاشدم ظرف ها را جمع کردم که بشورم...

که مامان آنی با وایبر زنگ زد...

آنی گوشی را گذاشت رو آیفن و گفت سلام مامان خوشگلم...

بعد مامانش فکر میکنید چی گفت؟؟؟

سلام خانوم دکتر! شاگرد اول دانشگاه تهران!!!!

بعد من اینجوری بودم: هـــــــــــــا !!!!!

البته من یک بار دیگه هم به این تعریف های مامان آنی برخورد کرده بودم...

وقتی رفتم بار آنی را بگیرم...

مامانش که داشت از نحوه پیدا شدن وحید صحبت میکرد و اینکه آنی خیلی زود واسه ویزا

 کلیر شد چون رزومه اش خیلی خیلی خوب بود!

اون روز با هدی رفته بودیم خونشون، و من در مقابل این حرف فقط لبخند زدم...

چون همه پدر و مادر های ما فکر میکنن نابغه تحویل جهان دادن!

اما دیگه وقتی میدونی رو آیفونی، جلو شوهر طرف و دوستش که دیگه نیا

بگو شاگرد اول دانشگاه تهران!

شاگرد اول نه من بودم! نه آنی بود و نه هدی!

بحث شاگرد اول بودن و نبودن نیست!

بحث نحوه حرف زدن آدمهاست...

بعد به ادامه مکالمه توجه کنید!

مامان آنی: مامان جان بارهات همه رسید؟!

آنی: آره مامان جونم... دستت درد نکنه... مهربان زحمتش را کشید دیگه...

مامان آنی: کیک ها هم به دستت رسید؟

آنی: کیک؟ نه... بزار بپرسم....مهربان مامانم کیک داده بود بهت؟

من: ای وای آره آنی... ولی لحظه آخر که داشتم وسایل را جا به جا میکردم جا نشد دیگه

دیدی که چقدر بار داشتم... اینقدر هم که دردسر کشیدم واسه رسیدن یادم رفت بهت بگم!

شرمنده به خدا...

مامان آنی: ای وای... حالا نوش جانشون خوردنش! ولی کاش گفته بودن خوردنش، بهت

نمیگفتم دلت بخواد...!!!!

این قسمت را گفتم مورد توجه دوستانی که میخوان لطف کنن و برای دوستشون بار بیارن... 

اونم نه یک یا دو کیلو... 8 کیلو!

حواستون باشه کیکی، نباتی... چیزی از چمدون بیرون نمونه... چون بعدا باید جواب پس بدین!

آنی بعدش که تماسش تموم شد دو ساعتی گیر داده بود به من که چرا کیکم را نیاوردی!!! من دلم

کیک مامانم را میخواست!

راستش اینجا هم روم نشد بهش بگم دلت کوفت را بخواد...!

پینوشت: الان سه یا چهار روزه با آیدین درگیرم... یعنی رو اعصابمه ها! چند روز پیش با وایبر زنگ زده، منم سر کار بودم. چون آزمایشگاه کنترل کیفی هستم اصلا نمیتونم گوشی با خودم ببرم... گوشی تو اتاقم بوده! بعد اومدم میبینم اس ام اس زده آره ریجکتم کن! حالا 4 روزه من دارم قسم و آیه میخورم ریجکت چیه؟؟؟ یعنی روانم را پریش کرده!!!

سفرنامه12...

من در شهر آرزوهایم در یک خونه چوبی کوچیک با دو تا دختر دیگه که یکیشون مثلا یک

زمانی خیلی دوستم بود زندگی میکردم...

چند روز تعطیلات بود و قرار بود ملی بره یک شهر دیگه پیش نامزدش...

برخورد های من و ملی خیلی خیلی خیلی محدود بود...

تقریبا هیچ کلامی بینمون رد و بدل نمی شد...

آنی خیلی تاکید کرده بود که ساکت باشم که بعدا امتحان ملی خراب شد گردن ما نیافته!

بعد من دیگه اینقدر سایلنت بودم که ملی یک دفعه گفت: آنی خیلی تو را ترسونده نه؟

گفتم: چطور؟

گفت: آخه تو دیگه از حد معمول یک آدم بیشتر ساکتی!! حتما آنی چیزی بهت گفته دیگه!

گفتم: نه بابا، میبینم شما امتحان داری، نمیخوام اذیت بشی...

یک لبخندی زد و گفت مرسی...

آنی چون وحید اومده بود رفته بود هتل گرفته بود... 

چون تو یک خونه که سر و ته اش فکر نکنم 24 متر می شد، دیگه جا نبود!

من فکر میکردم چون من مهمون آنی بودم و وحید هم اومده و ملی هم امتحان داره

دیگه خود آنی شعور به خرج داده و رفته هتل گرفته...

من یکشنبه تو اون خونه مهمون شده بودم و سه شنبه قرار بود ملی بره برای تعطیلات پیش

نامزدش...

دوشنبه شب آنی زنگ زد که پاشو بریم پیتزا بیرون...

من هم حاضر شدم و از ملی خداحافظی کردم، آنی و شوهرش اومدن دنبالم و رفتیم بیرون...

رفتیم که پیتزا بخوریم!

رسیدیم و نشستیم... منیو را که باز کردیم آنی شروع کرد هی پیشنهاد دادن...

آنی کلا دختر بگو و بخند و شیطونیه...

هی پیشنهاد داد، شوخی کرد...

این وحید مثل بت فقط منیو را نگاه می کرد...

آنی گفت : وحید من این ساندویچ و میگیرم، تو هم فلان ساندویچ را بگیر با هم بخوریم

دو جور غذا را تست کرده باشیم...

وحید مثل برج زهر مار گفت: نه! من میخوام پیتزا بخورم...

آنی با حالت مسخره بازی گفت: نگاه کن این ساندیچه چه چیزایی داره... وای نگا... تازه کنارش

آووکادو هم که تو دوست داری داره... این را بگیر... آفرین!(کاملا لحن شوخی و خنده)

وحید خیلی جدی و یک جوری که حس کردم اعصاب نداره گفت گیر نده دیگه...

آنی خیلی جا خورد...

با صدای ناراحت گفت : آخه تو هیچوقت پیتزا دوست نداشتی!

وحید با تحکم گفت: تو از صبح هی گفتی بریم پیتزا بخوریم من الان فقط پیتزا تو ذهنمه...

بعد این ها را عادی نمی گفت که! با اخم و یک حالت عصبی!

در هر صورت غذا را آوردن و همون تیکه اول را که وحید رفت بخوره یک ذره سس

قرمز ریخت رو لباسش...

لباسش یک سوئیت شرت سفید بود...

خیلی خوش اخلاق بود! بدترم شد...

آنی بنده خدا سریع دستمال کاغذی برداشت پاکش کنه...

وحید همچیـــــــــــــــــــــن خودش را کشید کنار و گفت دست نزن، سکته زدم!

من بودم همچین زده بودم تو سرش که بمیره...

یعنی آنی اینقدر ناراحت شد که حد نداشت...

حالا آنی جلو من میخواست خیلی خودش را خوب نگه داره... برگشت با خنده گفت 

ببین، عین حامد میمونه...(حامد داداش آنی)... به لباسش حساسه...

و من فقط نگاه میکردم...

والا نمیدونم این رفتارها عادیه؟ نیست!؟

در هر صورت...

من نصف پیتزام موند و به آنی گفتم جعبه بگیر حیفه...

گفت باشه...

خانوم تقریبا پیری صورت حساب را آورد...

و آنی صورت حساب را برداشت...

یک کلمه قابل نداره، بیا و تو مهمون ما باش امشب... هیــــــــــــــــــچ...

حالا خودش هیچی، اون شوهر بی ادبش هم هیچی!

نمیدونم واقعا چرا توقع تعارف داشتم... با اینکه امکان نداره جایی برم با دوستام و اجازه

بدم مهمونم کنن...

من حتی با آیدین سالی و باری بیرون میرفتم سختم بود که آیدین داره حساب میکنه!!!

در هر صورت آنی سریع به همراه همسر سهم من به همراه تکس و تیپ حساب کردن و

اعلام نمودن...

من گفتم بچه ها نمیخواد تقسیمش کنید، من حساب میکنم... در هر صورت من خیلی به شما زحمت

دادم... که گفتن نه ممنون... این چه حرفیه و... و من سهم خودم را دادم...

و آنی پا شد بره حساب کنه...

یعنی من شوک شدم...

مردیکه از جاش پا نشد بره حساب کنه...!!!

بعد آنی برگشت و کارت بانکی را که دستش دیدم، دیدم با کارت خودش حساب کرده...

بله، زن و شوهر این حرفها را ندارن... ولی...

من هم نصفه پیتزا را برای ملی بردم...

سه شنبه شد و ملی از دانشگاه اومد. تند و تند وسایلش را جمع کرد و خداحافظی کرد ورفت...

من هم چون آنی سپرده بود،زنگ زدم که ملی رفته. آنی و شوهرش هم هتل را تحویل دادن و

به سمت خونه شتابیدند....

خوب من یک خورده فکر کردم و دیدم این خونه کلا یک وجب جا هست...

یک اتاق خوابم که بیشتر نداره...

دومتر پذیرایی و آشپزخونه هم که سر هم داره!

اینا هم که زن و شوهر جوون...

خدایا چه خاکی به سر بریزم...؟

یک خورده فکر کردم و با توجه به اینکه اون دور و بر دانشجو ایرانی خیلی زیاد بود

گفتم به آنی میگم من برم خونه یکی از بچه های دیگه شب بخوابم...

 آنی و وحید اومدن...

سفرنامه11...

بله دوستان...

زندگی آغاز شد با جستجو!

از اینترنت شروع کردم...

ولی شهری که واردش شده بودم کوچیک بود و یک بخش اش اصلا روستا بود! 

مدیونید اگر یک دونه آگهی کار تا حالا، در این اینترنت گور به گور مربوط به اون منطقه یافته 

باشیم!

مشغول گشت و گذار و جستجو در اینترنت بودم که آنی و شوهرش اومدن...

شوهرش گفت: الکی نگرد، اینجا تو نت چیزی پیدا نمی کنی... اینجا کوچیک تر از این حرفهاست!

باید پاشی بری بیرون و دنبال کار بگردی...

دنبال کار تخصصی هم نگرد!

باید از رستوران و فروشندگی شروع کنی!

خوب من خودم را واسه یک همچین چیزهایی آماده کرده بودم!

میگفتم نهایتش به خانوادم نمیگم که مثلا تو رستوران کار میکنم!!!

ولی وقتی رفتم بیرون و شروع کردم به جستجو واسه این کارها قلبم فشرده می شد!

راستش را بگم، دنبال این کارها می گشتم ولی روحم و درونم داشت آزار می دید!!!

راستش برای ما، با فرهنگ ما خیلی خیلی سخته قبولش...

خوب این همه سال درس خوندی و زحمت و مشقت... که پاشی بیای اینجا دور از خانواده

تنها زندگی کنی و ساندویچ درست کنی بدی دست مردم؟

با این که دانشجو باشی و به صورت پاره وقت واسه سرگرمی و پول جمع کردن و بهتر

کردن زبانت این کار را کنی مخالف نیستم و شاید (باز هم مطمئن نیستم) یک موقعی در

کنار اینکه مثلا دانشجو هستم این بخش را هم تجربه کنم... 

ولی اون روزها که خیلی هم دور نیست! (فقط دو ماه پیش!) من دنبال یک همچین چیزی

به عنوان شغل اصلی میگشتم!!!

خیلی سخت بود اما به روی خودم نمی آوردم...

همه اطرافیان هم میگفتم راه فقط همینه و من ناگزیر در اون شهر کوچیک دنبال چنین چیزی

میگشتم...

اما این گشت و گذار ها در اون شهر کوچیک یک خوبی داشت...

با آدمهای زیادی آشنا شدم...

آدمهایی که همیشه در خاطرم خواهند موند!

زمانی که مغازه به مغازه، فروشگاه به فروشگاه ... می پرسیدم که آیا کسی را استخدام میکنن

یا نه؟ با یکی یکی اون آدمها حرف میزدم....

ازم میپرسیدن اهل کجا هستم؟

وقتی میگفتم ایران، با شور و شوق زیادی تکرار میکردن: اوه، آیرآن؟؟؟ چه جالب...

خیلی هاشون از ایران ازم میپرسیدم و من سعی میکردم با زبان دست و پا شکستم تصویر زیبایی

از ایران براشون نمایش بدم!!!

با زنی به نام پِری آشنا شدم که چهره زیبا و مهربونش هرگز از یادم نمیره...

در فروشگاه ACE که تقریبا در سراسر آمریکا میتونید شعبه هاش را پیدا کنید با پیرمردی که

صاحب فروشگاه بود آشنا شدم... 

چقدر این آدم انرژی داشت و من دوستش داشتم...

چقدر این آدم مهربون بود...

تو اون شهر کوچیک، شهر آرزو های من، اداره مهاجرتی نبود که بتونم برم و سوشیال 

سکیوریتی نامبرم را بگیرم...

باید به مسینا می رفتم و خوب مسینا هم فکر کنم یک 40 دقیقه ای فاصله داشت...

موقع امتحان بچه ها هم بود و کسی نبود که بتونه من را ببره...

آمریکا یکی از بدترین مشکلات نداشتن ماشینه! وقتی ماشین نداری تقریبا میشه گفت پا نداری!

این کشور پهناور وسیله حمل و نقل عمومی خوبی نداره! و ماشین جزء لوازم زنده بودن در 

اینجاست!

البته من هنوز ماشین ندارم! ولی چون پر رو هستم زنده ام!

در هر صورت... رفتم پیش این دوست پیرم در فروشگاه و ازش پرسیدم کسی را میشناسه که

بتونه من را ببره به مسینا؟

اون هم شروع کرد به فکر کردن و جستجو کردن...

گفت تاکسی خیلی خیلی گرون قیمته و باید یکی را پیدا کنیم که بتونه من را ببره...

گفت قبلش باید آدرس اداره مهاجرتی را پیدا کنیم...

از توی کتاب راهنما آدرس و شماره تلفن اداره مهاجرتی را درآورد...

بعد تو دفترچه یادداشت فروشگاه شروع کرد به جستجو و گفت یکی از کارمنداش واسه دوهفته

دیگه اونجا وقت دکتر داره و مرخصی گرفته...

اگر تا دو هفته دیگه کسی را نیافتم دو روز قبلش بهش خبر بدم تا باهاش هماهنگ کنه...

بله...

من دوستی هایی را اونجا تجربه کردم که شاید دیگه هرگز با اون شرایط و سطح انساندوستی

هیچ جا رو به رو نشم...

خیلی از آدمهای اون شهر حالا دیگه من را میشناختن...

عضویت در کتابخونه در آمریکا رایگانه و کتابخونه ها کلی امکانات رایگان بهت میدن...

یکی از این امکانات پرینت رایگان هست!

من هر روز میرفتم و رزومه هایی که اون روز میخواستم تحویل بدم پرینت میگرفتم...

لای کتابها چرخی میزدم...

بخش فیلمها را سرکی میکشیدم و میرفتم تا رزومه ها را تحویل بدم...

چه رزومه هایی!

فروشندگی! رستوران! آرایشگاه! و...

بله...

مهربان قصه این وبلاگ به همه چی راضی شده بود... نمی خواست شکست بخوره...

درونم می لرزید ولی از بیرون یک لبخند گنده تنها چیزی بود که روی صورت من می دیدی!

همون روزها تو یک فروشگاه کوچیک با زنی آشنا شدم...

خانومی حدود 50-55 سال...

زن و شوهر صاحب فروشگاه بودن...

خانو ریزه و لاغر و دوست داشتنی بود...

وقتی ازش پرسیدم که استخدام دارن یا نه ؟

گفت: نه... اینجا من و همسرم دوتایی میچرخونیمش و به شخص دیگه ای احتیاج نداریم...

ازش پرسیدم بین دوستانشون در این شهر کسی نیست که استخدام داشته باشه؟

گفت واقعیتش نه! الان بدترین فصل اینجاست...

این شهر الان در خواب فرو رفته! آگوست و سپتامبر تقریبا همه استخدام ها انجام میشه...

ولی تو بگرد...

بعد من با یک حالت خسته ای گفتم، پس نمیتونم کار پیدا کنم؟؟

ازم پرسید کجایی هستی؟

گفتم ایران...

گفت واسه چی اومدی آمریکا و چرا این شهر؟

براش توضیح دادم که تو این شهر دوستی داشتم که ترجیح دادم از اینجا زندگی را شروع کنم...

و میخوام مدتی زبانم را تقویت کنم و باید کار پیدا کنم تا فعلا دوام بیارم و بعد دکتری را شروع 

کنم...

ازم پرسید چه رشته ای خوندم...

گفتم... 

کلی تشویقم کرد...

دستم را گرفت و گفت تو چشمهای من نگاه کن...

خیره به چشماش نگاه کردم!

با یک مهربونی و حرارت خاصی تو چشمام زل زده بود... دستم را محکم گرفته بود و محکم 

گفت ببین: سخته، تو حالا اینجایی... تنها و حالا باید محکم باشی...

دیگه هرگز نگو من کار پیدا نمیکنم... باید بگردی... هر روز و مغازه به مغازه...

همه جا را امتحان کن... سخته اما غیر ممکن نیست...

تو باهوشی، تونستی فوق لیسانس بگیری تو یک رشته مشکل... این سخت تر از تحصیل نیست

نا امید نشو... اگر نا امید بشی باختی دختر...

و انرژی که من از این زن گرفتم باور کردنی نبود...


سفرنامه10...

خوب رسیدیم اینجا که من مهمون خونه ای شده که ساکنانش دل خوشی از هم نداشتن...!

روزهایی را میگذروندم که فقط ساعت موبایلم ساعت به وقت آمریکا را نشون میداد!

ساعت مچیم و ساعت کامپیوترم همچنان به وقت ایران بود، با ساعت ایران کلا زندگی میکردم...

تمام ذهنم این بود که الان در این ساعت مامان و بابام خوابن... حالا بیدار شدن... حالا مامان داره

آشپزی میکنه... حالا بابا داره ورزش میکنه...و....

من اینجا بودم، اما با خاطرات زندگی میکردم...

هنوز خط تلفنی نداشتم و با وایبر با ایران تماس میگرفتم...

در تماس بعدی که با ایران گرفتم بابام که گوشی را برداشت، گفت: دکتر آیدین زنگ زده بود!

من را میگید، یخ کردم... خوب خانواده من از رابطه من با آیدین با اطلاع نبودن... آیدین را در

حد یک استاد من ازش اطلاع داشتن...

با یک تعجبی پرسیدم چی گفت؟

گفت: هیچی، گفت مهربان گفته بود وقتی برسه تماس میگیره... ولی تماس نگرفته... هرچی هم با

وایبرش تماس میگیرم جواب نمیده...

گفتم وا! به اون چه؟؟؟ 

گفت: بنده خدا ببین چقدر انسانه! براش مهم بوده... من هم براش توضیح دادم که پروازت کنسل 

شده بود و اینترنت نداشتی و این داستانها... تونستی باهاش یک تماسی بگیر...!

یعنی من را میگید، در حال بهت و خجالت آویزون بودم! حالا نمیدونم بابام چیزی بو برد! نبرد!

والا اگرم فهمید چیزی به روم نیاورد! ولی مامانم به تیکه و شوخی گفت: دکتر جونت نگرانت

بود... [نیشخند]

بعد زنگ زدم به آیدین و گفتم رسیدم و با هم صحبت کردیم و ازش پرسیدم این چه کاری بوده

که به بابام زنگ زده؟؟؟؟!!!

گفت: خوب نگران بودم...! (حالا این همون آیدینی بود که سال به سال نگران من نمیشد!)

گفتم: حالا شماره بابام را از کجا آوردی؟ 

گفت: ما اینیم دیگه... (البته گوشیم را دزد برده بود فکر کنم با اون شماره اومدم و بهش زنگ

زدم و اطلاع دادم که نگران نشه، از اونجا داشت!)

از همون روز اول شروع کردم به سرچ کردن و اپلیکیشن پر کردن برای شغل...

و جستجوی من برای آغاز زندگی در این مملکت شروع شد...


سفرنامه9...

خوب رسیدیم اینجا که من بندو بساطم را باز کردم و زندگی در آمریکا شروع شد...

 

روز اول در آمریکا با آنی رفتیم لاندری دانشگاه!!!! بله! رفتیم که آنی لباس بشوره!

البته خوب من هم قصد داشتم تو اون دانشگاه اپلای کنم و بمونم ... رفتم که یک نگاهی 

به محیط دانشگاه بندازم!

دانشگاه بسیار زیبایی بود... چون دانشگاه خصوصی بود بسیار شیک و خوشگل بود.

هوا هم تا دلتون نخواد سرد بود...

و اما رفتار وحید(شوهر آنی) با آنی یک جوری بود!

کلا رو دنده دستور دادن بود! یک جورایی خودخواهانه ونگاه از بالا بود!!!!

نمیدونم چرا!؟ و این چرا برام موند... چون با آنی تقریبا دیگه ارتباطی ندارم!

اینقدر رفتار و برخورد وحید برام عجیب بود که وقتی تو لاندری با هم تنها بودیم از

آنی پرسیدم، از ازدواجت راضی هستی؟

و آنی گفت: آره، وحید خیلی خوبه...

اما این آره را یا من اینقدر شکاک شدم که یک جوری با حال داغون شنیدم!

یا یک جورایی خیلی هم راضی نبود! 

در هر صورت برگشتیم خونه و آنی بنده خدا بدو بدو غذا درست کرد...

من فکر کردم به خاطر منه!

گفتم : آنی دیر ناهار خوردیم، میدونی که من شام بخورم نیستم!

یک نوو و پنیر بر میداریم میخوریم...

آنی: نــــــــــــــه، وحید عادت داره هم شام و هم ناهار غذای تازه پخته شده بخوره!

من: وا! یعنی چی؟؟؟؟

آنی: یعنی همین دیگه... ظهرم کلی غر زد برنج ظهر از دیشب مونده بود...

من.... ( روم نمی شد بگم کوفت بخوره خوب!)، فقط گفتم ای وای سخته که!

و آنی بدو بدو شام درست کرد و غذا را خوردن ورفتن هتل....

و من هم که خوابم یک خورده به هم ریخته شده بود حدود های ساعت 8-9 رفتم جای

آنی خوابیدم...

یعنی آنی بهم گفته بود جای من بخواب... بعد کلا یک تخت دو نفره کوچیک بود... من به

آنی گفتم هم خونه ات بیاد ناراحت نمیشه؟

گفت: نه، جای من خوابیدی دیگه...

در هر صورت خوابیدم....

نمیدونم ساعت چند بود که حس کردم یکی تو اتاقه!

با یک حالت ترسی پریدم و یک صدایی آروم 

گفت: ببخشید بیدارت کردم... اومدم پتو ومتکام را بردارم...

گفتم: ببخشید، جای شما خوابیده بودم؟

گفت: نه... جای آنا خوابیدی... ولی من امتحان دارم میخوام برم تو پذیرایی بشینم...

همونجا هم می خوابم...

گفتم: وای شرمنده ام!...

صدا گفت: نه بابا، ما هر کدوم که اومدیم چند روزی بالاخره مهمون یکی بودیم...

راحت باش...

و من در کسری از ثانیه دوباره خوابم برد...

این اولین دیدار من با ملی بود... دیدار شنیداری... صورتش را ندیدم...!

 

سفرنامه8...

فکر کنم علائم home sick در حال بروز است...

نیم ساعت پیش یک گریه داغون و های های و هق هقی کردم و الان خوش و خرم نشستم

به ادامه سفرنامه...

خوب رسیدیم به اینجا که آنی اومد دنبالم...

خوب دیدن یک صورت آشنا، حتی اگر صورت آنی باشه! بعد از این سفر پر ماجرا خیلی

نعمت بود...

از لحظه ای که نشستم تو ماشین آنا شروع به توضیح دادن کرد که هم خونه ایم امتحان داره

من و همسر رفتیم هتل گرفتیم...

تو بمون خونه ولی اصلا با هم خونه ایم حرف نزن! این میره امتحانش را خراب میکنه

می افته گردن ما!

یعنی من هنگ بودم ها!

یک لحظه حس کردم با یک مادر فولاد زره رو به رو خواهم شد!

رسیدیم خونه و آنا ماهی سرخ کرد، برنج هم از دیروز داشت...

برنجش کم بود!

حالا من به هیچ وجه برنج خور نیستم! خیلی خیلی کم برنج میخورم! خود آنی هم میدونه...

آنی که غذا را تو بشقاب ها کشید و آورد قشنگ یک بشقاب پر برنج، بدون حتی یک دونه 

برنج ته دیگ شده برای همسر جانش گذاشت...

دو عدد بشقاب بدون حتی یک برنج غیر ته دیگ شده هم برای من و خودش!

بعد این برنج چون از دیروز مونده بود، ته دیگش یک چیز افتضاحی شده بود...

به خدا من آدم ایراد گیری نیستم، فقط دارم بعضی چیزها را مرور میکنم و آن هم هدفدار!

خیلی شیک نشستیم سر سفره... و همسر آنی جون مدیونی بگه آنا این چه کاریه تو کردی؟

یکی یک قاشق برنج از رو این بشقاب من برمی داشتی واسه خودت و مهربان!

این اولین برخورد من با همسر فرهیخته آنی بود!

نمیدونم، شاید من یک مدلی بزرگ شدم که به این چیزها خیلی توجه میکنیم! 

ولی من این را جزئ معیارهای شناخت و سنجش میدونم!

مگر یک آدم به چی سنجیده میشه؟

ناهار را خوردیم و من بارها را باز کردم! بارهای آنی را تحویل دادم و آنی کلی تشکر کرد...

همسر جانش هم تشکر کرد خدایی، ولی خیلی شیک گفت نبات برای من خیلی مهم بود 

که نیاوردی!

کلی عذرخواهی کردم که به خدا من نمیدونستم اینقدر اهمیت داشته! وگرنه اینا را که تا اینجا کشیده

بودم، نبات شما هم روش!

داشتم بارها را جا به جا می کردم که رسیدم به مربای انجیرم!

از تو پلاستیک درش آوردم! مامانم دورش چسب پیچیده بود که نترکه و پخش بشه!

چسب ها را که داشتم باز میکردم هی به خودم میگفتم این چه چسب باحالیه!

چه آرم ایالات متحده را داره! مامان این را آز کجا آورده!

که یک دفعه چشمم خورد به یک نامه!

نوشته بود چمدون ها به صورت رندم باز میشه! ما چمدون شما را باز کردیم و این بسته

برامون مشکوک بود!

بازش کردیم و کنترلش کردیم! بعدشم براتون بستیم گذاشتیم  سر جاش!

یعنی من هنگ بودم ها...

فکم چسبیده بود به زمین! چیدمان چمدون ذره ای به هم نخورده بود!

پس به این نتیجه رسیدم که رندم و غیر رندم نداره!

همه چمدونها باز میشه! اگر تغییری درش ایجاد کردن که میگن رندم باز شده! 

اگر هم تغییری ندادن، که میگن ما اصلا بازش نکردیم!

در هر صورت... همه وسایل و خورنی هام را جا به جا کردم. متکا و پتو هم به آنی

گفته بودم بخره ...

این چنین شد که زندگی مهمان وار من در ایالات متحده شروع شد!

پینوشت: در ادامه مطلب عکس گذاشتم... ببینید!

ادامه نوشته

سفرنامه7...

اومدم نظرات را چک کنم دیدم شیوا نوشته تو را خدا تند تند بنویس...

شیوا ببین فقط به خاطر تو الان دوباره دارم پست میزارم ها...[چشمک]

رسیدیم به اینجا که ساعت 7 شب، من تک و تنها رو باند آلبنی یکی از مسئولین باند بهم گفت 

پرواز بعدیم کنسل شده و توضیح داد که ما خیلی نگران همین پروازی هم که شما را تا آلبنی آورد

 بودیم!

یک لحظه به این فکر کردم اون رعد و برق های جذابی که تو ابرها میدیدم و اون تکون های 

شدید ممکن بود من را از بلاد کفر به دیار باقی بشتابونه! خدا را شکر زنده موندیم!

مسئول باند گفت من اطلاعات بیشتری ندارم و به میز اطلاعات مراجعه کنید!

من با لب و لوچه آویزون و غرق در این فکر که خوب حالا امشب را چه خاکی به سرم کنم

افتان و خیزان به سمت میز اطلاعات رفتم و اون دوتا مسافر دیگه هم پشت سر من!

دو تا مسافر دیگه دوتا پسر یکی حدود 19 ساله به نام مایک و یکی یک سیاه پوست بامزه 

حدود 21 ساله بود...

با هم رفتیم به سمت میز اطلاعات و پرسیدم خاک های موجود برای اینکه ما به سرمون بریزیم 

این موقع شب با این اوضاع هوا چیه...

مسئول میز اطلاعات کلی ازمون عذر خواهی کرد و گفت ما امشب برای شما هتل رزرو کردیم...

امیدوارم ما را ببخشید...

یعنی میخواستم یارو را در آغوش بگیرم و غرق بوسه کنم!

من واقعا نیاز به استراحت داشتم و از خودم نمیدیدم اون موقع شب با یک قارقارک دیگه شبیه

به اون چیزی که ما را از بوستون به آلبنی آورده بود، دوباره پرواز کنم....

راهنماییمون کرد به یک قسمت دیگه برای گرفتن کارت هتل...

پسر سیاه پوسته که داشت از شادی می ترکید! میگفت این باحالترین شانس ممکنه!

خود پرواز از اقامت تو هتل ارزون تر بوده!

بعد از من پرسید تو خوشحال نیستی...

نگاهش کردم و گفتم امشب اولین شب حضور من در ایلات متحده است!

یک نگاهی کرد و با تعجب گفت: شوخی میکنی؟

گفتم: نه!

بعد با ذوق به مایک گفت، هی... این اولین شب که وارد این کشور شده... چه خوش شانسه!

شب اول و مجانی تو هتل ...

در هر صورت کارهای رزرو هتلمون انجام شد و یک ون اومد دنبالمون تا برسونتمون به هتل...

پسر سیاه پوسته و مایک کیف هام را برداشتن و من احساس میکردم بدون این بارها توانایی

پرواز دارم!

رسیدیم به هتل، برگه های رزرو را ارائه دادیم ...

دختر میز رزرو پرسید: هر سه تاتون میخواهید تو یک اتاق باشید؟

با یک صدای هولی گفتم... اوه، نــــــــــــــــــــــــه!

دخترک گفت: اوکی، میتونید اتاق جدا داشته باشید! (فکر کنم از جیغ من ترسید)

اتاق را تحویل گرفتم و سریع پریدم تو حمام...

یک دوش گرفتم، یک مقدار از آجیل هایی که از ایران آورده بودم ریختم تو یک لیوان یک بار

مصرف و برای مایک و پسر سیاه پوسته بردم!

اومدم گوشیم را بزنم به شارژ که یادم اومد هی وای من مبدل نیاوردم!

یک خورده در به در دنبال مبدل گشتم که آخر از میز اطلاعات گرفتم...

و گوشیم را زدم به شارژ و با اینترنت هتل وایبرم را راه انداختم...

ولی ساعت 3 صبح ایران بود و باید تا صبح ایران صبر میکردم...

به آنی زنگ زدم، و گفتم که پروازم کنسل شده که گفت ما تازه داشتیم راه می افتادیم...

و خوابیدم...

فردا صبح ساعت 11 به سمت مسینا پرواز کردم و آنا و شوهرش فرودگاه محلی مسینا

اومدن دنبالم...

همین که رسیدیم با گوشی آنا به بابام زنگ زدم و بهش گفتم که رسیدم و زود قطع کردم.

با آنا به سمت خونه راه افتادیم...

پینوشت: در ادامه مطلب عکس های هتل را گذاشتم... ببینید


ادامه نوشته

سفرنامه6...

روزها پشت سر هم می گذرند و امروز شد 33 امین روز حضور من در این کشور غریب.

نمیدونم کلا تاخیر دارم یا خوشبختانه دوره home sick را قرار نیست داشته باشم.

آنچه که به عنوان home sick برام توضیح داده بودن خوشبختانه علائمی ازش ندارم.

نمیگم خیلی خوش و شاد و خندونم... نه، ولی عادی ام. گاهی دلم میگیره، با بعضی حرفها یاد 

دوری پدر و مادرم می افتم. اگر دروغ نگم، فقط و فقط پدر و مادرم...

روزی دو بار با مامان و بابام حرف میزنم... هرگز پشت تلفن گریه نمیکنم و اونها هم حتما به 

خاطر دل من، وقتی با من حرف میزنن گریه سر نمی دن!

در هر صورت، روزهای غربت در حال سپری شدن است و من هنوز سفرنامه می نویسم.

خوب رسیدیم به اونجا که قرار شد من با یک هواپیمای کوچیک ملخ دار از بوستون به سمت 

آلبنی حرکت کنم...

هنوز محو هواپیما و درگیر اینکه من باید رو باند بایستم تا یک هواپیما مثل این بیاد و من را به 

مسینا ببره بودم که مسئول گیت گفت به صف بشید...

به صف شدیم، خانومه شمردمون! 8 نفر بودیم...

و از پله ها رفتیم پایین...

بارها دیگه توانم را از بین برده بود... و دیگه نمیتونستم حملشون کنم...

یک آقایی که همسفرم بود ساک دستی را ازم گرفت و تا در هواپیما حمل کرد...

بارها را تحویل دادیم و سوار شدیم...

خلبان توضیح داد که کمربند ها را ببندید، یک توضیحاتی در مورد سقوط داد و اینکه اگر سقوط 

کردیم چکار کنید! که خیلی حواسم نبود و متوجه نشدم! و جمله آخرش، من یک بچه تو خونه

 دارم، دلم براش تنگ شده و میخوام که باز هم ببینمش، پس لطفا گوشی هاتون را خاموش کنید تا 

پرواز بدون خطری را داشته باشیم...

و استارت پرواز زده شد...

صدای موتور عجیب تو کابین میومد! گفتم حتما وقتی بلند بشه کم میشه! ولی مدیونید اگر کم شد!

یعنی کل پرواز که فکر کنم حدود 100 دقیقه بود این صدا تو مغز آدم بود...

من هم خسته و داغون....

احساس سرما کردم... رفتم یکی از اون پالتو هایی که رو دست حمل میکردم را تنم کنم که حس 

کردم یکیشون نیست!

هی این ور را بگرد، اون ور را نگاه کن! اینقدر پیچ، پیچ خوردم که آقاهه که بغل دستم بود و 

کمکم  کرد که ساکم را بیارم پرسید چی شده؟!

گفتم: فکر کنم پالتوم رو باند از دستم افتاده!

آقاهه یک نگاهی کرد و گفت: پس اینی که رو پاته چیه؟

گفتم: این نه، یکی دیگه هم داشتم!

یعنی مغز یارو یک لحظه ارور داد، مگر یکی آدم در آن واحد چند تا پالتو تنش میکنه!؟

در هر صورت با یک غصه ای سعی کردم به خودم بقبولونم فدای سرم...

ولی اون پالتو را خواهرم بهم داده بود! اما خوب چه کنم؟ نمیتونستمخودم را پرت کنم پایین که!

پس فدای سرم!

در همین افکار بودم که هواپیما رفت تو ابرها! تو ابرها داشت رعد و برق می زد!!!

همین که داشتم فکر میکردم! وای چه جذاب! هواپیما آنچنان تکونی خورد که با سر خوردم به

 طاق!

یعنی مغزم را یک لحظه تو حلقم حس کردم!

اینکه میگم سرم خورد به طاق به هیچ عنوان اغراق نیستا! هواپیما کوچیک و با سقف کوتاه بود

تکون های هواپیما شروع شد! صدای موتو تو مغزم... و واقعا داشتم بالا می آوردم...

صندلی جلوم را چک کردم و دیدم نخیر! از پاکت تهوع خبری نیست! پس تصمیم گرفتم به خودم

لطف کنم و بالا نیارم...!

شالم را تا کردم و گذاشتم کنار پنجره و سرم را بهش تکیه دادم...

پالتوم را کشیدم روم و چشمام را بستم و سعی کردم بخوابم...

خواب که نه! یک خورده آروم بشم!

در هر صورت...

هر مشقتی بود رسیدیم...

همین که خواستم از در هواپیما بیام بیرون، پالتوی گم شدم را رو دست یکی از مسئولین باند دیدم!

گفتم این پالتوی منه!!!

و گفت: ما این را رو باند بوستون پیدا کردیم... آخ جون پالتوم پیدا شد!

پیاده شدیم و من به مسئول باند گفتم من یک کانکشن فلایت به مسینا دارم...

مسئول باند هم خیلی محترم توضیح داد، هوا خیلی خرابه! هواپیما هم نقص فنی پیدا کرده...

پرواز امشب به مسینا کنسل شده!

من را می گید... با یک حالت بهتی گفتم: وات؟؟؟؟

با نهایت آرامش تکرار کرد کنسل شده!!!

آها...

وقتی این توضیحات را میداد دوتا مسافر دیگه هم اومدن و گفتن : پس چکار باید بکنیم؟؟؟

پینوشت: اینجا روزهای کریسمس می گذرد... شهری که من الان ساکن هستم کوچیک و بی سر و صداست... اما شاید برای سال جدید میلادی رفتیم نیویورک سیتی...


سفرنامه5...

 

این سفرنامه طلسم شده والا! نمیدونم چرا تموم نمیشه!!!

خوب بنده رسیدم نیویورک و هر جور بود افتان و خیزان خودم را به گیت پرواز رسوندم و به

سمت بوستون پرواز کردم!

اینجا پرواز های داخلی گویا براشون مثل ‌BRT سوار شدن ما میمونه! تو مسیر های کوتاه

هم عموما پرواز هزینه اش به صرفه تر از زمینی رفتنه! 

من داشتم از تشنگی هلاک میشدم! همین که نشستم رو صندلی به مهماندار گفتم آب!

بیچاره گفت بزار مسافرها همه بشینن برات میارم!

چون اینجا تو پرواز های داخلی کوتاهشون گویا پذیرایی ندارن! یا حداقل اینایی که من سوار

شدم نداشتن!

در هر صورت آب را خوردم و شروع کردم با بغل دستیم حرف زدن....

دخترک مال یک جایی طرف های ویتنام بود....

ای خدایا اینا چرا اینقدر بو میدن؟ به خدا من آدم لوس و خودخواهی نیستم! اما پرواز نیویورک

به بوستون پر بود از سیاه و آسیایی و عجب بوی افتضاحی میداد این هواپیما!

دخترک ۲۳-۲۴ ساله بود... دیپلم نداشت و تو یک کارخونه ابزار الکتریکی کار می کرد و ماهی

۲۵۰۰ دلار حقوق می گرفت!

یک جورایی حرصم گرفت! ما باید از کشورمون مهاجرت کنیم چون کار با درامد مناسب و

امکانات کافی نیست و اینجا در آمریکا یک عدد آدمی که دیپلم نداره ماهی ۲۵۰۰ دلار میگیره...

همین مدت کوتاهی که اینجا بودم اینقدر دستم اومده که با ماهی ۲۵۰۰ دلار میشه یک زندگی نسبتا

خوب اینجا داشت!

در هر صورت اینم اقبال ماست دیگه!

گشنم نبود، اما حس ضعف و حالت تهوع داشتم.... از تو کیفم شکلات برداشتم و خوردم و بو را

تحمل کردم تا برسیم! به امید اینکه پروازبعدی بهتر باشه! 

رسیدیم بوستون...

دیگه اون قسمت مصیبت و بدبختی و بار های آویزون به من را خودتون تکرار کنید!

حالا بگرد دنبال ترمینال مورد نظر!!!!

علائم را دنبال کردم و رسیدم به یک جایی که نوشته بود واسه رسیدن به ترمینال c باید ماشین

سوار بشید! حالا چقدر مونده به پرواز بعدی؟ نیم ساعت!

از یک آقای هندی که تو ایستگاه ایستاده بود و لباس فرم فرودگاه تنش بود پرسیدم پس چرا

اتوبوس شماره۱۱ نمیاد ؟

گفت همین الان رفت!

گفتم بعدیش کی میاد؟

گفت حداقل ۱۵ دقیقه دیگه!

هی وای من.... من داشتم از پرواز جا میموندم...

کارت پرواز را بهش نشون دادم و گفتم این پرواز منه! یعنی جا میمونم؟

گفت: فکر کنم جا بمونی....!

چشم های متعجب و حال داغون من را که یک نگاهی کرد

 گفت: نگران نباش... من کمکت میکنم برسی!

اولین اتوبوسی که اومد را سوار شدیم و به اتوبوس گفت ما را جلوی ترمینال c پیاده کنه....

جلوی ترمینال پیاده شدیم و آقای هندی مهربون یکی از ساک های من را گرفت و باهم شروع

کردیم به دویدن و من را تحویل مسئول پرواز داد!

مسئول پرواز یک دختر سیاه پوست ناز بود! از اون سیاه پوست مانکن خوشگلا!

بهش گفتم: از پرواز جا نمی مونم؟ گفت ممکنه جا بمونی!!!

یعنی من را میگید، وا رفتم....

دخترک بارهایی که دستم بود را وزن کرد و گفت اوه اینا سنگینه!

گفتم میبرم داخل کابین، تا حالا هیچ کدوم از پروازا نگفتن مشکلی هست!

گفت آخه واسه این هواپیما فرق میکنه!

من یک خورده نگاه کردمش و با خودم گفتم، آخه 10-20 کیلو اینور و اونور چه فرقی واسه

هواپیما میکنه!

در هر صورت دخترک گفت خودت هم بیا رو ترازو... ببینم مجموعتون درست میشه یا نه!

رفتم رو ترازو و دخترک گفت: اوه، تو خیلی سبکی... خوبه. میتونی ببریشون....

و شروع کرد به توضیح اینکه اینجا را مستقیم برم... بپیچ چپ، بچرخ راست....

و من کم مونده بود بزنم زیر گریه....

گفتم: من پرواز را از دست میدم...؟؟

با یک مهربونی خاصی نگام کرد و گفت... نگران نباش... من همراهت میام... تو میرسی...

وای، اون لحظه این کمک  برام بزرگترین هدیه الهی بود...

دخترک پا به پای من اومد....

من از گیت امنیتی رد شدم و مثل هر بار کل وسایل را ریختم رو دستگاه....

بعد دخترک کمکم کرد تا همه وسایل را جمع کنم و دوباره بار کنم و....

در آخر من را به گیت مربوطه تحویل داد و سفارشم را کرد...!

بعد ازش پرسیدم پرواز بعدی چه جوریه؟

گفت دیگه چک امنیتی نداری ولی هواپیما را عوض میکنی...

یک خورده فکر کردم خدایا چه طور من هواپیما را عوض میکنم ولی چک امنیتی نمیشم؟

پرسیدم یعنی چی؟

گفت از هواپیما پیاده میشی، وامیستی... تا هواپیمای بعدی همونجا روی باند سوارت کنه!

من را میگی: خدایا، یعنی چی؟ من رو باند وا میستم تا هواپیمای بعدی سوارم کنه؟ یعنی چی

آخه....

دخترک که فهمید من اصلا حالیم نمیشه چی میگه، گفت بیا...

من را برد به سمت شیشیه های طرف باند...

به یک هواپیمای ملخ دار کوچولو اشاره کرد و گفت: این را می بینی؟

گفتم: آره...

گفت: این هواپیمایی هست که تو باید باهاش بری...

من:

بعد وقتی رسیدی آلبنی، از این پیاده میشی... رو باند صبر میکنی تا یک هواپیما شبیه به این بیاد

و بری به مسینا....

یعنی من در شوک عجیبی بودم و تازه فهمیده بودم چرا 10-20 کیلو بیشتر و کمتر اهمیت داشت!

پینوشت: جا به جا شدم...، حالا دیگه از فرمت مهمون دراومدم! اگر این سفر نامه تموم بشه و به بقیه خاطرات برسم!

 

سفرنامه4...

به اینجا رسیدیم که بنده خوش اومدم به آمریکا....!

رفتم طرف تسمه گردون بارها تا بارم را بگیرم...

حالا نه که کم بار بهم آویزون بود.... دوتا چمدونم هم باید تحویل می گرفتم!

یکی از چمدون هام قرمز بود که خوب جیغ میزد بیا من را بردا....

اما اون یکی مشکی بود و تا دلتون بخواد چمدون مشکی رو تسمه بود!

خدایا، کدوم مال منه!؟

هرچی چمدون مشکی دیدم نگه میداشتم! جیب جلوش را باز می کردم و چک میکردم مال منه یا

نه!

خوب از کجا باید میفهمیدم مال منه یا نه؟؟؟؟!!! به خدا همه هم شکل بودن!

حتی یک بار داشتم جیب جلوی یکی از چمدون ها را چک میکردم یکی که بغل دستم ایستاده بود

دیدم داره چپ چپ نگاه میکنه! و بی اعصاب گفت این چمدونه منه!

اقبال نیست که!

در هر صورت بعد از چک کردن جیب ۷-۸ تا چمدون! چمدونم را پیدا کردم...

اون وقت بود که یادم اومد! ای وای چمدون من یک ربان نارنجی به دستش بود! لازم نبود جیب

جلو این همه چمدون را چک کنم!

یعنی خدا فقط یکدونه ازم آفریده ها! خط تولید مشابه ام را تعطیل کرد همون موقع!

ولی در همون لحظه بود که به این نتیجه رسیدم یک چمدون نارنجی میخرم که مثل همون قرمزه

راحت پیداش کنم... !

در این سفر من همین طور درس گرفتم و تصمیم....!

در فرودگاه نیویورک هیچ چیز مجانی نیست! هیچ چیز که میگم حالا کم کم دستتون میاد...

رفتم چرخ بردارم که دیدم خدایا این چرخ ها چه تو هم چسبیدن!

شعور به خرج دادم و نگاه کردم که ببینم راه حلی واسه جدا کردن یک  دونه از این چرخ ها از

این صف طولانی چرخ ها نیست؟!

که دیدم، هست.... نوشته بود دورت بگردم ۵ دلار بده تا قفل باز شه و یک چرخ بتونی برداری...

۵ دلار دادیم و یک چرخ برداشتیم...

به زور این بارها را چیدیم رو این چرخ! حالا مگی جا می شد؟

یک دور همچین کیف کولیم شوت شد پایین که گفتم لب تاپم ترکید...!

من پروازم ادامه داشت... یک برنامه فوق العاده هم بود...

اول پرواز میکردم به بوستون.... از بوستون به آلبنی... از آلبنی به مسینا!

ابتدا رفتم و میز تحویل باز شرکت پروازیم را پیدا کردم...

بارها را تحویل دادم...

یادتونه که رو هر چمدون ۱ کیلویی اضافه بار داشتم که ترکیش بهم بخشیده بود...

اما اینجا دیگه ببخشید و ای وای حالیشون نبود...!

گفت دوتا تیکه از روهر کدوم بر دار...

خوب من هم لبخند زدم و گفتم پولش چقدر میشه که بر ندارم؟؟

اونم گفت اگر برداری واسه این دوتا چمدون ۶۰$ و اگر برنداری ۱۵۰$...

من هم لبخند زنان از روی هر کدوم دوتا تیکه برداشتم!!!!

کم بار داشتم... اینا هم اضافه شد....

همه بارهای همراهم را ریختم رو چرخ و شروع کردم به پیدا کردن ترمینال 4...

تابلو ها دنبال کردم! ترمینال 4 از پله ها برید بالا!

من هم که حاضر نبودم چرخم را از دست بدم با چرخ رو پله برقی رفتم بالا...

آی مصیبتی بود....

حالا برو بالا... بچرخ چپ! بپیچ راست! برو پایین! خدایا چرا من دارم دور خودم میچرخم؟؟؟

رسیدم به یک جا که نوشته بود شما برای رسیدن به ترمینال 4 باید ترن سوار شید...

و علامت زده بود به سمت ترن!

با اون چرخ رفتم رو پله برقی و به سمت پایین!!!! یعنی جوکی بودم واسه خودم...

خدایا ممنون که رو پیشونی ملیت نوشته نشده! وگرنه من چه آبرویی از ایرانی ها برده بودم!

در هر صورت...

رسیدیم به ترن و هی نگاه کن...

این که نوشته میره ترمینال 1! همه درها میره ترمینال 1 آیا؟؟؟!!!

هرچی نگاه کردم ترمینال 4 ندیدم...

یک آقای سیاه پوست و متشخصی اون گوشه ایستاده بود...

یک پالتو مشکی بلند و کلاه دور لبه دار سرش بود... خوش تیپم بود...

خیلی متفکرداشت بیرون را نگاه میکرد...

ازش پرسیدم ترمینال 4 چطوری باید برم؟؟ اینا همه نوشته ترمینال 1!

گفت دنبال من بیا....

سوار همون ترن های ترمینال 1 شدیم...!

بهش گفتم این که نوشته 1!؟

گفت: من مطمئنم! دنبالم بیا....

بله... ترن اول ترمینال 1 وامیستاد.... بعد میرفت2... ....

و به ترتیب تا بر می گشت سر خونه اولش....

این آقای مهربون من را راهنمایی کرد و ترمینال 4 گفت بریم پایین و من را به ترمینال

مربوطه رسوند...

بعد من هی میگفتم.... وای، من از مهربونی شما خیلی متشکرم... وای تو چقدر مهربونی!

هرچی من میگفتم هیچ کلامی از این بشر نمی شنیدم...

تا اینکه رسیدیم به ترمینال مربوطه و من به آقای مهربون گفتم خداحافظ....

ولی این پایان نبود...

آقا خوش تیپ گفتن، تیپ بده!

من در حالی که از ابله بودن خودم حس شرمندگی داشتم! با لبخند پرسیدم چقدر؟

گفت 20$....

یعنی من ترکیدم.... بلند گفتم 20$؟؟؟؟

و خیلی محکم گفتم این فقط یک آدرس بود که 5 دقیقه وقت تو را گرفت...

در هر صورت 5$ دادم و از شر یارو خلاص شدم....

پس دوباره این نکته را فراموش نکنید که در فرودگاه نیویورک هیچ چیزی مجانی نیست....

هیچ چیزی!

خوب دوباره رسیدیم به بخش چک امنیتی....

دوباره زیر و رو را بریز روی دستگاه

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا....

هنوز یادش هم که میوفتم بدنم درد میگیره!

در هر صورت هر طور که بود از این قسمت هم رد شدیم و با چرخ نازنین همونجا خداحافظی

کرده و دوباره به سمت بارکش منصوب شدیم...

یعنی هرچی فکر میکنم باورم نمیشه من با چه توانی این کار را میکردم....

اقبالم نداشتم که مثلا یک گیت باشم دم در ورودی! دورترین ترمینال و گیت مربوطه بودم

همواره...

بالاخره گیت را هم پیدا کردم و بارها را ریختم رو زمین...

باز هرچی دنبال وایرلس باز گشتم پیدا نکردم....

از هر کی پرسیدم گفت: فرودگاه اینترنت باز 45 دقیقه ای داره...

ولی من همونم که میرفتم میگفت پول بده!

در هر صورت تهش یک دختر آمریکایی بهم گوشیش را قرض داد و به آنا زنگ زدم و

گفتم: من رسیدم... اما اینترنت ندارم...  پروازهام به موقع انجام میشه و رو وایبر به خواهرم

بگه نگرانم نباشن....

گیت باز شد و من به سمت بوستون حرکت کردم....

 

 

سفرنامه3...

روز های غربت میگذره...

اینجا خیلی هم هنوز غربت نیست... غربت وقتی شروع میشه که آنی هم بره...

چون آنی برای ترم بعد مرخصی گرفته تا بره پیش همسر جانش بمونه... در هر صورت من اینجا

از غربت هنوز در حال نوشتن سفرنامه هستم....

خوب حالا رسیدیم نیویورک....

فرودگاه نیویورک، فرودگاه ورودی من به ایلات متحده آمریکا...

وقتی میرسید با دو تا صف مواجه می شید...

گرین کارتی ها و ویزیتورها...

قبلا دوستان بهم گفته بودن که باید در صف ویزیتورها بایستم، چون بار اول ورودم به آمریکا

بود...

در هر صورت باز هم از افسر سوال کردم و در صف ویزیتور ها ایستادم...

گوشی ام را دراوردم و شروع کردم به سرچ کردن وایرلس های اطراف...

ای جونم، یک عالمه وایرلس... آخ جون... اینترنت مفت....

ولی این شادی دیری به طول نیانجامید!!!

کی گفته اینترنت مفت؟

مدیونی ما یک وایرلس باز پیدا کردیم...

هرچی گشتیم همه وایرلس ها پولی بود، می گفت با کریدیت پول بده تا به اینترنت وصل بشی....

خدایا! پس چرا همه ملت به من القا کرده بودن که اینترنت در فرودگاههای آمریکا همینجوری وله؟

در هر صورت، من روی اینترنت و تماس با کل فک و فامیل از طریق وایبر خیلی حساب کرده

بودم که خوب منتفی شد!

یک دفعه یک دختری که تو صف جلوم بود برگشت و تند تند شروع کرد به حرف زدن!

ولی خدایا، این چه زبانیه؟ من نمیفهمم!!!

مبهوت نگاهش میکردم! همچین با چشم گرد نگاهش میکردم که خودش فهمید کلا تو باغ نیستم...

به انگلیسی پرسید، ترک نیستی؟ و گفتم نه! در ضمن خیالم راحت شد!

چون یک لحظه شک کردم نکنه این انگلیسی داره حرف میزنه و من حتی یک کلمه اش را

هم نمی فهمم!!!!

(بله، شما با همچین مهربانی طرف هستید که حتی نمیتونه بفهمه این زبون الان انگلیسی بود یا

نه!!!)

از من که نا امید شد، شروع کرد با پشت سریم ترکی حرف زدن و گویا پشتی هم ترک بود و آی

این دوتا ترکی حرف زدن! سر گیجه گرفتم تا صف تموم بشه!

اما یک بخش خوبی هم داشت! دختر خانومه پشتی تو حمل بار بهم کمک کرد!

یعنی هرکی اوضاع من را میدید دلش نمی اومد من را اون جور له و داغون زیر اون همه بار

ببینه!

در همون لحظات بود که به این فکر کردم که این آخرین باری خواهد بود که من اینجوری مسافرت

میکنم... اضافه بار پول میدم، دیگه بار کشی نمی کنم!!!

در هر صورت همسایه ها کمک کردن و ما این مسیر را طی کردیم...

مدارک را دادم، انگشت نگاری انجام شد

(من خیلی از این انگشت نگاری و عکس از قرنیه و ... شنیدم، اما اون طوری که شنیدم نبود.

خیلی با احترام... فقط انگشت نگاری و از همه هم انجام می شد...خاص ایرانی ها نبود)

بعد آفیسر از اتاقکش اومد بیرون و من را به یک اتاق دیگه راهنمایی کرد...

چندتا سوال ساده ازم پرسیده شد و اینکه آیا همه بارها مال خودمه و بار کسی همراهم نیست؟

یک لحظه از این سوال ترسیدم! من بار آنا و ماشین حساب ملی و کتاب الهام را داشتم!

راستش هرچقدر هم اعتماد داشته باشی باز وقتی تو یک همچین شرایطی قرار میگیری میترسی

که نکنه چیزی بوده!!!!

من در کمال ابله بودن گفتم نه! در حالی که الان که فکر میکنم میبینم باید در چنین حالتی بگی

آره...

ولی خدا را شکر واسه من مشکلی پیش نیومد و واقعا خبری نبود!

اونجا مدارک را ازم گرفتن و امضا کردم و تمام...

و این جمله آفیسر که welcome to the USA

من وارد آمریکا شدم...

سفرنامه2...

خوب حالا رسیدیم استانبول...

استانبول ترانزیت داشتم به نیویورک...

خدایا که چقدر هم این فرودگاهها بزرگن...!

از هر ابلهی میپرسیدم ترمینال مورد نظر کجاست نمیدونست!

آخرش خودم ترمینال مورد نظر را پیدا کردم و همونطور که با ماشین حمل بار تفاوت چندانی

نداشتم رسیدم به بخش چک امنیتی دوباره...

باز دوباره زیر و رو را در بیار بریز رو میز بره تو دستگاه...

من کفش کوه پام بود و حتی اونم باید در میاوردم...

حالا چرا کفش کوه پام بود؟ یعنی نمیدونید؟

جا نداشتم کفش به این گندگی را بکنم تو چمدون... لذا پام کردم!

کلا من هرچی را که جا نداشتم به خودم آویزون کرده بودم!

دو تا پالتو+ یک کاپشن+ یک کلاه و شال گردن + شال بافتنی که سرم بود برای اومدن به

فرودگاه از خونه هم به من اضافه کنید...

کیف کولی ۲۰ کیلویی و دستی ۱۰ کیلویی را هم جا نندازید لطفا!

چهار نفر مثل من مسافرت کنن، هواپیما ها سقوط میکنن والا!

در هر صورت از چک امنیتی عبور کرده و وارد سالن ترانزیت شدم...

۱-۲ ساعتی طول کشید تا هواپیما درهاش باز شد و مسافرها حمله کردن...

و من را هم تصور کنید که این وسط این وسایل را خِر کش میکردم و میبردم!

سوار هواپیما شدم و بارها را گذاشتم قسمت بالای صندلی...

آخ که این قسمت هاش که از فرم بارکش به فرم آدم تبدیل میشدم را چقدر دوست داشتم!

همسفر من یک خانوم ۷۰ ساله ایرانی بود...

واقعا بانوی مهربان و با شخصیتی بود...

برام از پسرش گفت که وقتی فقط پسرش ۱۱ ساله بود از خودش جدا کرده بود و به اصرار

همسرش فرستاده بود انگلستان...

می گفت دخترم ۱۶ ساله بود اون زمان و اجازه ندادم شوهرم اون را بفرسته ولی در مقابل

تصمیم شوهرم برای فرستادن پسرم نتونستم مقاومت کنم...

میگفت: همیشه از خدا طلب بخشش میکنم که چرا پسرک ۱۱ سالم را از خودم جدا کردم...

همیشه از خدا می خوام ببخشتم که من قدر نعمتش را ندونستم و آرامش را از خودم و بچه ام

گرفتم...

وقتی اینها را می گفت: اشک میریختم و نگاهش میکردم! خدایا من را میبخشی آیا؟ که این زجر

را به خانوادم تحمیل کردم؟

در هر صورت... بنده تا این خانومه حرف میزد که هیچ، گوش میدادم!

همین که ساکت میشد، خوابم میبرد!!!! یعنی من یک ضرب از استانبول تا نیویورک خوابیدم...

حتی یک فیلم هم انتخاب کرده بودم که ببینم شاید فقط ۳۰-۴۰ دقیقه اش را دیدم... اینقدر که هی

خوابم برد!

خانومه ازم پرسید قرص خواب خوردی که بخوابی؟؟؟

و من در کمال شرمندگی جواب دادم، نه والا... گویا قبل از تولد خدا به من قرص خواب داده

و بعد پرتم کرده تو دنیا!!!!

در کل سفر خوب و به همراه یک همسفر خوب داشتم...

در ضمن خوردنی هایی که ترکیش ایرلاین سرو میکنه خیلی خوشمزه است...

پینوشت: اینجا من خونه دوستم هستم، اینا خودشون دو تا دختر هستن که یکی رفته مسافرت پیش نامزدش و اون یکی هم که آنی باشه اینجاست. این خونه کلا دوتا کلید داره که یکی دست ملی هستش که مسافرته و یکی هم دست آنی بود که داده بود به من! شب Black friday من این کلید را تو فروشگاه گم کردم... خونه به نام ملی بود که مسافرته، پس تماس با صاحبخونه منتفی بود... سرتون را درد نیارم، شوهر آنی پنجره را به زور باز کرد و من از پنجره پریدم تو! و در را باز کردم... خیلی شرمنده شدم... کل برنامه های خریدشون را به هم ریختم... اما قصدی که نکردم! این بنده خدا ها هم هیچی به روی من نیاوردن.

داستان به همین تموم نمیشه! الان اومدم از فلشم اطلاعات بردارم، می بینم نیست. فکر کنم کتابخونه جا گذاشتمش سه تا فلش که به یک عروسک به نام جمشید متصل بودن! فردا هم که یک شنبه است و فکر نکنم کتابخونه باز باشه! اگر باز باشه برم چک کنم و شاید اونجا باشه. دعا کنید پیدا بشه

سفرنامه1...

از ایالات متحده آمریکا مرا می خوانید! صدای مهربان، نیویورک...

والا شروعش سخته...

این که از کجا شروع کنم کلی هنر می خواد والا...

از اینکه من ۷-۸ کیلو بار آنی و یک کتاب الهام و یک ماشین حساب مهندسی ملی هم جزئ

بارام بود فکر کنم شروع مناسبی باشه...

من با پرواز ترکیش تهران - استانبول و سپس استانبول - نیویورک عازم بلاد کفر شدم!

پرواز ترکیش اجازه حمل دو تا چمدون ۲۳ کیلویی و دوتا دستی کوچیک را میده...

من چمدونام هر کدوم ۲۴ کیلو بود و یک دستی گنده هم نزدیک به ۳۰ کیلو برداشته بودم!

شوهر خواهرم که اومد خونمون، گفت: این چیـــــــــــــــــــــــــه مهربان؟؟؟؟

این را نمیزارن ببری تو هوا پیما! 

و خوب مجبور شدم دو قسمتش کنم... یک کیف کولی نزدیک ۲۰ کیلو! و یک دستی ۱۰ کیلویی...

قیافش کوچیک شد... اما وزنش که کوچیک نشد! و چرخی هم برای کشیدن نداشت!

در هر صورت شوهر خواهر و خواهر و مامانم من را بردن فرودگاه و خداحافظی کردیم ....

کلی نگران بودم که اضافه بار نخورم که خدا را شکر نه به کیف دستی ها گیر دادن و

نه به دو کیلوی روی چمدون ها  !

و سفر من با ۳۰ کیلو بار که آویزون به من بود شروع شد...!

تهران - استانبول سفر خوبی بود...

یک دختر ایتالیایی کنارم نشسته بود که با دوست پسرش توریست اومده بودن ایران...

ایران به نظرشون بسیار جذاب و دیدنی اومده بود...

اصفهان را خیلی خوشش اومده بود ولی شیراز را نتونسته بود هیچ جاییش را ببینه!

چون خورده بودن به ۷-۱۰ محرم و همه جا می گفت بسته بوده...

و چیزی که براش بسیار عجیب بود گریه مردم برای امام حسین بود!

می گفت امام حسین کی بوده؟

براش توضیح دادم که یک رهبر و شخصیت دینی هستش!

گفت مردها خودشون را می زدن و زنها مثل بچه ها اشک می ریختن! چه طور میشه برای کسی

که ندیدی این طور گریه کنی...

این قضیه یک داستانه و برای یک داستان فقط میشه یک بار گریه کرد! نه هر سال طی هزاران

سال!

واقعا توضیحش سخت بود... یعنی علم من در حدی نبود که بخوام این موضوع را توضیح بدم...!

تنها چیزی که به ذهنم می رسید گفتن این موضوع بود که:

امام حسین کسی بود که برای آزادی جنگید در حالی که میدونست کشته میشه... عاشورا یک

مسیر بود برای آزادی همه مردم در حالی که امام حسین میدونست که کشته میشه و سهمی از

این آزادی نداره... اما این مسیر نا تموم موند و بعد از امام حسین هیچکس راه عاشورا را نرفت!

مسیر آزادی را طی نکرد... و نا تموم موندن این مسیر دردآوره! حتی بعد از ۱۰۰۰ سال!

دختره فقط نگاهم می کرد!

و بعد گفت: این توضیح منطقی تری نسبت به توضیحاتیه که در ایران شنیدم!

ازم پرسید کجا میرم؟ و وقتی فهمید میرم آمریکا کلی ذوق کرد...

در کل همسفر خوبی بود...

ایمیل اش را برام نوشت، بغلم کرد و ازم خواست که از تجربیاتم براش بنویسم!

و استانبول از هم خدا حافظی کردیم...

و من موندم و حمل ۳۰ کیلو بار