سفرنامه5...
این سفرنامه طلسم شده والا! نمیدونم چرا تموم نمیشه!!!
خوب بنده رسیدم نیویورک و هر جور بود افتان و خیزان خودم را به گیت پرواز رسوندم و به
سمت بوستون پرواز کردم!
اینجا پرواز های داخلی گویا براشون مثل BRT سوار شدن ما میمونه! تو مسیر های کوتاه
هم عموما پرواز هزینه اش به صرفه تر از زمینی رفتنه!
من داشتم از تشنگی هلاک میشدم! همین که نشستم رو صندلی به مهماندار گفتم آب!
بیچاره گفت بزار مسافرها همه بشینن برات میارم!
چون اینجا تو پرواز های داخلی کوتاهشون گویا پذیرایی ندارن! یا حداقل اینایی که من سوار
شدم نداشتن!
در هر صورت آب را خوردم و شروع کردم با بغل دستیم حرف زدن....
دخترک مال یک جایی طرف های ویتنام بود....
ای خدایا اینا چرا اینقدر بو میدن؟ به خدا من آدم لوس و خودخواهی نیستم! اما پرواز نیویورک
به بوستون پر بود از سیاه و آسیایی و عجب بوی افتضاحی میداد این هواپیما!
دخترک ۲۳-۲۴ ساله بود... دیپلم نداشت و تو یک کارخونه ابزار الکتریکی کار می کرد و ماهی
۲۵۰۰ دلار حقوق می گرفت!
یک جورایی حرصم گرفت! ما باید از کشورمون مهاجرت کنیم چون کار با درامد مناسب و
امکانات کافی نیست و اینجا در آمریکا یک عدد آدمی که دیپلم نداره ماهی ۲۵۰۰ دلار میگیره...
همین مدت کوتاهی که اینجا بودم اینقدر دستم اومده که با ماهی ۲۵۰۰ دلار میشه یک زندگی نسبتا
خوب اینجا داشت!
در هر صورت اینم اقبال ماست دیگه!
گشنم نبود، اما حس ضعف و حالت تهوع داشتم.... از تو کیفم شکلات برداشتم و خوردم و بو را
تحمل کردم تا برسیم! به امید اینکه پروازبعدی بهتر باشه!
رسیدیم بوستون...
دیگه اون قسمت مصیبت و بدبختی و بار های آویزون به من را خودتون تکرار کنید!
حالا بگرد دنبال ترمینال مورد نظر!!!!
علائم را دنبال کردم و رسیدم به یک جایی که نوشته بود واسه رسیدن به ترمینال c باید ماشین
سوار بشید! حالا چقدر مونده به پرواز بعدی؟ نیم ساعت!
از یک آقای هندی که تو ایستگاه ایستاده بود و لباس فرم فرودگاه تنش بود پرسیدم پس چرا
اتوبوس شماره۱۱ نمیاد ؟
گفت همین الان رفت!
گفتم بعدیش کی میاد؟
گفت حداقل ۱۵ دقیقه دیگه!
هی وای من.... من داشتم از پرواز جا میموندم...
کارت پرواز را بهش نشون دادم و گفتم این پرواز منه! یعنی جا میمونم؟
گفت: فکر کنم جا بمونی....!
چشم های متعجب و حال داغون من را که یک نگاهی کرد
گفت: نگران نباش... من کمکت میکنم برسی!
اولین اتوبوسی که اومد را سوار شدیم و به اتوبوس گفت ما را جلوی ترمینال c پیاده کنه....
جلوی ترمینال پیاده شدیم و آقای هندی مهربون یکی از ساک های من را گرفت و باهم شروع
کردیم به دویدن و من را تحویل مسئول پرواز داد!
مسئول پرواز یک دختر سیاه پوست ناز بود! از اون سیاه پوست مانکن خوشگلا!
بهش گفتم: از پرواز جا نمی مونم؟ گفت ممکنه جا بمونی!!!
یعنی من را میگید، وا رفتم....
دخترک بارهایی که دستم بود را وزن کرد و گفت اوه اینا سنگینه!
گفتم میبرم داخل کابین، تا حالا هیچ کدوم از پروازا نگفتن مشکلی هست!
گفت آخه واسه این هواپیما فرق میکنه!
من یک خورده نگاه کردمش و با خودم گفتم، آخه 10-20 کیلو اینور و اونور چه فرقی واسه
هواپیما میکنه!
در هر صورت دخترک گفت خودت هم بیا رو ترازو... ببینم مجموعتون درست میشه یا نه!
رفتم رو ترازو و دخترک گفت: اوه، تو خیلی سبکی... خوبه. میتونی ببریشون....
و شروع کرد به توضیح اینکه اینجا را مستقیم برم... بپیچ چپ، بچرخ راست....
و من کم مونده بود بزنم زیر گریه....
گفتم: من پرواز را از دست میدم...؟؟
با یک مهربونی خاصی نگام کرد و گفت... نگران نباش... من همراهت میام... تو میرسی...
وای، اون لحظه این کمک برام بزرگترین هدیه الهی بود...
دخترک پا به پای من اومد....
من از گیت امنیتی رد شدم و مثل هر بار کل وسایل را ریختم رو دستگاه....
بعد دخترک کمکم کرد تا همه وسایل را جمع کنم و دوباره بار کنم و....
در آخر من را به گیت مربوطه تحویل داد و سفارشم را کرد...!
بعد ازش پرسیدم پرواز بعدی چه جوریه؟
گفت دیگه چک امنیتی نداری ولی هواپیما را عوض میکنی...
یک خورده فکر کردم خدایا چه طور من هواپیما را عوض میکنم ولی چک امنیتی نمیشم؟
پرسیدم یعنی چی؟
گفت از هواپیما پیاده میشی، وامیستی... تا هواپیمای بعدی همونجا روی باند سوارت کنه!
من را میگی: خدایا، یعنی چی؟ من رو باند وا میستم تا هواپیمای بعدی سوارم کنه؟ یعنی چی
آخه....
دخترک که فهمید من اصلا حالیم نمیشه چی میگه، گفت بیا...
من را برد به سمت شیشیه های طرف باند...
به یک هواپیمای ملخ دار کوچولو اشاره کرد و گفت: این را می بینی؟
گفتم: آره...
گفت: این هواپیمایی هست که تو باید باهاش بری...
من: ![]()
بعد وقتی رسیدی آلبنی، از این پیاده میشی... رو باند صبر میکنی تا یک هواپیما شبیه به این بیاد
و بری به مسینا....
یعنی من در شوک عجیبی بودم و تازه فهمیده بودم چرا 10-20 کیلو بیشتر و کمتر اهمیت داشت!
پینوشت: جا به جا شدم...، حالا دیگه از فرمت مهمون دراومدم! اگر این سفر نامه تموم بشه و به بقیه خاطرات برسم!
آهسته و ارام گام بر میداشتیم...