سفرنامه5...

 

این سفرنامه طلسم شده والا! نمیدونم چرا تموم نمیشه!!!

خوب بنده رسیدم نیویورک و هر جور بود افتان و خیزان خودم را به گیت پرواز رسوندم و به

سمت بوستون پرواز کردم!

اینجا پرواز های داخلی گویا براشون مثل ‌BRT سوار شدن ما میمونه! تو مسیر های کوتاه

هم عموما پرواز هزینه اش به صرفه تر از زمینی رفتنه! 

من داشتم از تشنگی هلاک میشدم! همین که نشستم رو صندلی به مهماندار گفتم آب!

بیچاره گفت بزار مسافرها همه بشینن برات میارم!

چون اینجا تو پرواز های داخلی کوتاهشون گویا پذیرایی ندارن! یا حداقل اینایی که من سوار

شدم نداشتن!

در هر صورت آب را خوردم و شروع کردم با بغل دستیم حرف زدن....

دخترک مال یک جایی طرف های ویتنام بود....

ای خدایا اینا چرا اینقدر بو میدن؟ به خدا من آدم لوس و خودخواهی نیستم! اما پرواز نیویورک

به بوستون پر بود از سیاه و آسیایی و عجب بوی افتضاحی میداد این هواپیما!

دخترک ۲۳-۲۴ ساله بود... دیپلم نداشت و تو یک کارخونه ابزار الکتریکی کار می کرد و ماهی

۲۵۰۰ دلار حقوق می گرفت!

یک جورایی حرصم گرفت! ما باید از کشورمون مهاجرت کنیم چون کار با درامد مناسب و

امکانات کافی نیست و اینجا در آمریکا یک عدد آدمی که دیپلم نداره ماهی ۲۵۰۰ دلار میگیره...

همین مدت کوتاهی که اینجا بودم اینقدر دستم اومده که با ماهی ۲۵۰۰ دلار میشه یک زندگی نسبتا

خوب اینجا داشت!

در هر صورت اینم اقبال ماست دیگه!

گشنم نبود، اما حس ضعف و حالت تهوع داشتم.... از تو کیفم شکلات برداشتم و خوردم و بو را

تحمل کردم تا برسیم! به امید اینکه پروازبعدی بهتر باشه! 

رسیدیم بوستون...

دیگه اون قسمت مصیبت و بدبختی و بار های آویزون به من را خودتون تکرار کنید!

حالا بگرد دنبال ترمینال مورد نظر!!!!

علائم را دنبال کردم و رسیدم به یک جایی که نوشته بود واسه رسیدن به ترمینال c باید ماشین

سوار بشید! حالا چقدر مونده به پرواز بعدی؟ نیم ساعت!

از یک آقای هندی که تو ایستگاه ایستاده بود و لباس فرم فرودگاه تنش بود پرسیدم پس چرا

اتوبوس شماره۱۱ نمیاد ؟

گفت همین الان رفت!

گفتم بعدیش کی میاد؟

گفت حداقل ۱۵ دقیقه دیگه!

هی وای من.... من داشتم از پرواز جا میموندم...

کارت پرواز را بهش نشون دادم و گفتم این پرواز منه! یعنی جا میمونم؟

گفت: فکر کنم جا بمونی....!

چشم های متعجب و حال داغون من را که یک نگاهی کرد

 گفت: نگران نباش... من کمکت میکنم برسی!

اولین اتوبوسی که اومد را سوار شدیم و به اتوبوس گفت ما را جلوی ترمینال c پیاده کنه....

جلوی ترمینال پیاده شدیم و آقای هندی مهربون یکی از ساک های من را گرفت و باهم شروع

کردیم به دویدن و من را تحویل مسئول پرواز داد!

مسئول پرواز یک دختر سیاه پوست ناز بود! از اون سیاه پوست مانکن خوشگلا!

بهش گفتم: از پرواز جا نمی مونم؟ گفت ممکنه جا بمونی!!!

یعنی من را میگید، وا رفتم....

دخترک بارهایی که دستم بود را وزن کرد و گفت اوه اینا سنگینه!

گفتم میبرم داخل کابین، تا حالا هیچ کدوم از پروازا نگفتن مشکلی هست!

گفت آخه واسه این هواپیما فرق میکنه!

من یک خورده نگاه کردمش و با خودم گفتم، آخه 10-20 کیلو اینور و اونور چه فرقی واسه

هواپیما میکنه!

در هر صورت دخترک گفت خودت هم بیا رو ترازو... ببینم مجموعتون درست میشه یا نه!

رفتم رو ترازو و دخترک گفت: اوه، تو خیلی سبکی... خوبه. میتونی ببریشون....

و شروع کرد به توضیح اینکه اینجا را مستقیم برم... بپیچ چپ، بچرخ راست....

و من کم مونده بود بزنم زیر گریه....

گفتم: من پرواز را از دست میدم...؟؟

با یک مهربونی خاصی نگام کرد و گفت... نگران نباش... من همراهت میام... تو میرسی...

وای، اون لحظه این کمک  برام بزرگترین هدیه الهی بود...

دخترک پا به پای من اومد....

من از گیت امنیتی رد شدم و مثل هر بار کل وسایل را ریختم رو دستگاه....

بعد دخترک کمکم کرد تا همه وسایل را جمع کنم و دوباره بار کنم و....

در آخر من را به گیت مربوطه تحویل داد و سفارشم را کرد...!

بعد ازش پرسیدم پرواز بعدی چه جوریه؟

گفت دیگه چک امنیتی نداری ولی هواپیما را عوض میکنی...

یک خورده فکر کردم خدایا چه طور من هواپیما را عوض میکنم ولی چک امنیتی نمیشم؟

پرسیدم یعنی چی؟

گفت از هواپیما پیاده میشی، وامیستی... تا هواپیمای بعدی همونجا روی باند سوارت کنه!

من را میگی: خدایا، یعنی چی؟ من رو باند وا میستم تا هواپیمای بعدی سوارم کنه؟ یعنی چی

آخه....

دخترک که فهمید من اصلا حالیم نمیشه چی میگه، گفت بیا...

من را برد به سمت شیشیه های طرف باند...

به یک هواپیمای ملخ دار کوچولو اشاره کرد و گفت: این را می بینی؟

گفتم: آره...

گفت: این هواپیمایی هست که تو باید باهاش بری...

من:

بعد وقتی رسیدی آلبنی، از این پیاده میشی... رو باند صبر میکنی تا یک هواپیما شبیه به این بیاد

و بری به مسینا....

یعنی من در شوک عجیبی بودم و تازه فهمیده بودم چرا 10-20 کیلو بیشتر و کمتر اهمیت داشت!

پینوشت: جا به جا شدم...، حالا دیگه از فرمت مهمون دراومدم! اگر این سفر نامه تموم بشه و به بقیه خاطرات برسم!

 

دوباره سفر!


شهری که الان ساکن هستم شهر رویاهای من بود. شهری با خونه های چوبی، شهری که یک رودخونه از وسطش عبور میکنه، شهری با یک دریاچه و چندین آلاچیق. شهری با آدمهای مهربون. این شهر، شهر رویاهای من بود اما باید این شهر را ترک کنم. جایی که میرم چهار ساعت تا اینجا فاصله داره. تصمیم گرفتن برای رفتنم فقط چند ثانیه طول کشید! آنی داره میره پیش شوهرش و ملی هم داره میره یک دانشگاه جدید. من اینجا میموندم تنها! با تنهایی اینجا مشکلی نداشتم، بدون هم خونه موندن هزینه هاش برای من که هنوز کاری پیدا نکردم کمی استرس آور بود. در هر صورت، ملی پیش نهاد داد که بیا بریم هم خونه شیم و من در کسری از ثانیه قبول کردم! من از وطنم دل کندم، اینکه دیگه چیزی نیست! سخته ولی باید برم...

سفرنامه4...

به اینجا رسیدیم که بنده خوش اومدم به آمریکا....!

رفتم طرف تسمه گردون بارها تا بارم را بگیرم...

حالا نه که کم بار بهم آویزون بود.... دوتا چمدونم هم باید تحویل می گرفتم!

یکی از چمدون هام قرمز بود که خوب جیغ میزد بیا من را بردا....

اما اون یکی مشکی بود و تا دلتون بخواد چمدون مشکی رو تسمه بود!

خدایا، کدوم مال منه!؟

هرچی چمدون مشکی دیدم نگه میداشتم! جیب جلوش را باز می کردم و چک میکردم مال منه یا

نه!

خوب از کجا باید میفهمیدم مال منه یا نه؟؟؟؟!!! به خدا همه هم شکل بودن!

حتی یک بار داشتم جیب جلوی یکی از چمدون ها را چک میکردم یکی که بغل دستم ایستاده بود

دیدم داره چپ چپ نگاه میکنه! و بی اعصاب گفت این چمدونه منه!

اقبال نیست که!

در هر صورت بعد از چک کردن جیب ۷-۸ تا چمدون! چمدونم را پیدا کردم...

اون وقت بود که یادم اومد! ای وای چمدون من یک ربان نارنجی به دستش بود! لازم نبود جیب

جلو این همه چمدون را چک کنم!

یعنی خدا فقط یکدونه ازم آفریده ها! خط تولید مشابه ام را تعطیل کرد همون موقع!

ولی در همون لحظه بود که به این نتیجه رسیدم یک چمدون نارنجی میخرم که مثل همون قرمزه

راحت پیداش کنم... !

در این سفر من همین طور درس گرفتم و تصمیم....!

در فرودگاه نیویورک هیچ چیز مجانی نیست! هیچ چیز که میگم حالا کم کم دستتون میاد...

رفتم چرخ بردارم که دیدم خدایا این چرخ ها چه تو هم چسبیدن!

شعور به خرج دادم و نگاه کردم که ببینم راه حلی واسه جدا کردن یک  دونه از این چرخ ها از

این صف طولانی چرخ ها نیست؟!

که دیدم، هست.... نوشته بود دورت بگردم ۵ دلار بده تا قفل باز شه و یک چرخ بتونی برداری...

۵ دلار دادیم و یک چرخ برداشتیم...

به زور این بارها را چیدیم رو این چرخ! حالا مگی جا می شد؟

یک دور همچین کیف کولیم شوت شد پایین که گفتم لب تاپم ترکید...!

من پروازم ادامه داشت... یک برنامه فوق العاده هم بود...

اول پرواز میکردم به بوستون.... از بوستون به آلبنی... از آلبنی به مسینا!

ابتدا رفتم و میز تحویل باز شرکت پروازیم را پیدا کردم...

بارها را تحویل دادم...

یادتونه که رو هر چمدون ۱ کیلویی اضافه بار داشتم که ترکیش بهم بخشیده بود...

اما اینجا دیگه ببخشید و ای وای حالیشون نبود...!

گفت دوتا تیکه از روهر کدوم بر دار...

خوب من هم لبخند زدم و گفتم پولش چقدر میشه که بر ندارم؟؟

اونم گفت اگر برداری واسه این دوتا چمدون ۶۰$ و اگر برنداری ۱۵۰$...

من هم لبخند زنان از روی هر کدوم دوتا تیکه برداشتم!!!!

کم بار داشتم... اینا هم اضافه شد....

همه بارهای همراهم را ریختم رو چرخ و شروع کردم به پیدا کردن ترمینال 4...

تابلو ها دنبال کردم! ترمینال 4 از پله ها برید بالا!

من هم که حاضر نبودم چرخم را از دست بدم با چرخ رو پله برقی رفتم بالا...

آی مصیبتی بود....

حالا برو بالا... بچرخ چپ! بپیچ راست! برو پایین! خدایا چرا من دارم دور خودم میچرخم؟؟؟

رسیدم به یک جا که نوشته بود شما برای رسیدن به ترمینال 4 باید ترن سوار شید...

و علامت زده بود به سمت ترن!

با اون چرخ رفتم رو پله برقی و به سمت پایین!!!! یعنی جوکی بودم واسه خودم...

خدایا ممنون که رو پیشونی ملیت نوشته نشده! وگرنه من چه آبرویی از ایرانی ها برده بودم!

در هر صورت...

رسیدیم به ترن و هی نگاه کن...

این که نوشته میره ترمینال 1! همه درها میره ترمینال 1 آیا؟؟؟!!!

هرچی نگاه کردم ترمینال 4 ندیدم...

یک آقای سیاه پوست و متشخصی اون گوشه ایستاده بود...

یک پالتو مشکی بلند و کلاه دور لبه دار سرش بود... خوش تیپم بود...

خیلی متفکرداشت بیرون را نگاه میکرد...

ازش پرسیدم ترمینال 4 چطوری باید برم؟؟ اینا همه نوشته ترمینال 1!

گفت دنبال من بیا....

سوار همون ترن های ترمینال 1 شدیم...!

بهش گفتم این که نوشته 1!؟

گفت: من مطمئنم! دنبالم بیا....

بله... ترن اول ترمینال 1 وامیستاد.... بعد میرفت2... ....

و به ترتیب تا بر می گشت سر خونه اولش....

این آقای مهربون من را راهنمایی کرد و ترمینال 4 گفت بریم پایین و من را به ترمینال

مربوطه رسوند...

بعد من هی میگفتم.... وای، من از مهربونی شما خیلی متشکرم... وای تو چقدر مهربونی!

هرچی من میگفتم هیچ کلامی از این بشر نمی شنیدم...

تا اینکه رسیدیم به ترمینال مربوطه و من به آقای مهربون گفتم خداحافظ....

ولی این پایان نبود...

آقا خوش تیپ گفتن، تیپ بده!

من در حالی که از ابله بودن خودم حس شرمندگی داشتم! با لبخند پرسیدم چقدر؟

گفت 20$....

یعنی من ترکیدم.... بلند گفتم 20$؟؟؟؟

و خیلی محکم گفتم این فقط یک آدرس بود که 5 دقیقه وقت تو را گرفت...

در هر صورت 5$ دادم و از شر یارو خلاص شدم....

پس دوباره این نکته را فراموش نکنید که در فرودگاه نیویورک هیچ چیزی مجانی نیست....

هیچ چیزی!

خوب دوباره رسیدیم به بخش چک امنیتی....

دوباره زیر و رو را بریز روی دستگاه

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا....

هنوز یادش هم که میوفتم بدنم درد میگیره!

در هر صورت هر طور که بود از این قسمت هم رد شدیم و با چرخ نازنین همونجا خداحافظی

کرده و دوباره به سمت بارکش منصوب شدیم...

یعنی هرچی فکر میکنم باورم نمیشه من با چه توانی این کار را میکردم....

اقبالم نداشتم که مثلا یک گیت باشم دم در ورودی! دورترین ترمینال و گیت مربوطه بودم

همواره...

بالاخره گیت را هم پیدا کردم و بارها را ریختم رو زمین...

باز هرچی دنبال وایرلس باز گشتم پیدا نکردم....

از هر کی پرسیدم گفت: فرودگاه اینترنت باز 45 دقیقه ای داره...

ولی من همونم که میرفتم میگفت پول بده!

در هر صورت تهش یک دختر آمریکایی بهم گوشیش را قرض داد و به آنا زنگ زدم و

گفتم: من رسیدم... اما اینترنت ندارم...  پروازهام به موقع انجام میشه و رو وایبر به خواهرم

بگه نگرانم نباشن....

گیت باز شد و من به سمت بوستون حرکت کردم....

 

 

سفرنامه3...

روز های غربت میگذره...

اینجا خیلی هم هنوز غربت نیست... غربت وقتی شروع میشه که آنی هم بره...

چون آنی برای ترم بعد مرخصی گرفته تا بره پیش همسر جانش بمونه... در هر صورت من اینجا

از غربت هنوز در حال نوشتن سفرنامه هستم....

خوب حالا رسیدیم نیویورک....

فرودگاه نیویورک، فرودگاه ورودی من به ایلات متحده آمریکا...

وقتی میرسید با دو تا صف مواجه می شید...

گرین کارتی ها و ویزیتورها...

قبلا دوستان بهم گفته بودن که باید در صف ویزیتورها بایستم، چون بار اول ورودم به آمریکا

بود...

در هر صورت باز هم از افسر سوال کردم و در صف ویزیتور ها ایستادم...

گوشی ام را دراوردم و شروع کردم به سرچ کردن وایرلس های اطراف...

ای جونم، یک عالمه وایرلس... آخ جون... اینترنت مفت....

ولی این شادی دیری به طول نیانجامید!!!

کی گفته اینترنت مفت؟

مدیونی ما یک وایرلس باز پیدا کردیم...

هرچی گشتیم همه وایرلس ها پولی بود، می گفت با کریدیت پول بده تا به اینترنت وصل بشی....

خدایا! پس چرا همه ملت به من القا کرده بودن که اینترنت در فرودگاههای آمریکا همینجوری وله؟

در هر صورت، من روی اینترنت و تماس با کل فک و فامیل از طریق وایبر خیلی حساب کرده

بودم که خوب منتفی شد!

یک دفعه یک دختری که تو صف جلوم بود برگشت و تند تند شروع کرد به حرف زدن!

ولی خدایا، این چه زبانیه؟ من نمیفهمم!!!

مبهوت نگاهش میکردم! همچین با چشم گرد نگاهش میکردم که خودش فهمید کلا تو باغ نیستم...

به انگلیسی پرسید، ترک نیستی؟ و گفتم نه! در ضمن خیالم راحت شد!

چون یک لحظه شک کردم نکنه این انگلیسی داره حرف میزنه و من حتی یک کلمه اش را

هم نمی فهمم!!!!

(بله، شما با همچین مهربانی طرف هستید که حتی نمیتونه بفهمه این زبون الان انگلیسی بود یا

نه!!!)

از من که نا امید شد، شروع کرد با پشت سریم ترکی حرف زدن و گویا پشتی هم ترک بود و آی

این دوتا ترکی حرف زدن! سر گیجه گرفتم تا صف تموم بشه!

اما یک بخش خوبی هم داشت! دختر خانومه پشتی تو حمل بار بهم کمک کرد!

یعنی هرکی اوضاع من را میدید دلش نمی اومد من را اون جور له و داغون زیر اون همه بار

ببینه!

در همون لحظات بود که به این فکر کردم که این آخرین باری خواهد بود که من اینجوری مسافرت

میکنم... اضافه بار پول میدم، دیگه بار کشی نمی کنم!!!

در هر صورت همسایه ها کمک کردن و ما این مسیر را طی کردیم...

مدارک را دادم، انگشت نگاری انجام شد

(من خیلی از این انگشت نگاری و عکس از قرنیه و ... شنیدم، اما اون طوری که شنیدم نبود.

خیلی با احترام... فقط انگشت نگاری و از همه هم انجام می شد...خاص ایرانی ها نبود)

بعد آفیسر از اتاقکش اومد بیرون و من را به یک اتاق دیگه راهنمایی کرد...

چندتا سوال ساده ازم پرسیده شد و اینکه آیا همه بارها مال خودمه و بار کسی همراهم نیست؟

یک لحظه از این سوال ترسیدم! من بار آنا و ماشین حساب ملی و کتاب الهام را داشتم!

راستش هرچقدر هم اعتماد داشته باشی باز وقتی تو یک همچین شرایطی قرار میگیری میترسی

که نکنه چیزی بوده!!!!

من در کمال ابله بودن گفتم نه! در حالی که الان که فکر میکنم میبینم باید در چنین حالتی بگی

آره...

ولی خدا را شکر واسه من مشکلی پیش نیومد و واقعا خبری نبود!

اونجا مدارک را ازم گرفتن و امضا کردم و تمام...

و این جمله آفیسر که welcome to the USA

من وارد آمریکا شدم...

سفرنامه2...

خوب حالا رسیدیم استانبول...

استانبول ترانزیت داشتم به نیویورک...

خدایا که چقدر هم این فرودگاهها بزرگن...!

از هر ابلهی میپرسیدم ترمینال مورد نظر کجاست نمیدونست!

آخرش خودم ترمینال مورد نظر را پیدا کردم و همونطور که با ماشین حمل بار تفاوت چندانی

نداشتم رسیدم به بخش چک امنیتی دوباره...

باز دوباره زیر و رو را در بیار بریز رو میز بره تو دستگاه...

من کفش کوه پام بود و حتی اونم باید در میاوردم...

حالا چرا کفش کوه پام بود؟ یعنی نمیدونید؟

جا نداشتم کفش به این گندگی را بکنم تو چمدون... لذا پام کردم!

کلا من هرچی را که جا نداشتم به خودم آویزون کرده بودم!

دو تا پالتو+ یک کاپشن+ یک کلاه و شال گردن + شال بافتنی که سرم بود برای اومدن به

فرودگاه از خونه هم به من اضافه کنید...

کیف کولی ۲۰ کیلویی و دستی ۱۰ کیلویی را هم جا نندازید لطفا!

چهار نفر مثل من مسافرت کنن، هواپیما ها سقوط میکنن والا!

در هر صورت از چک امنیتی عبور کرده و وارد سالن ترانزیت شدم...

۱-۲ ساعتی طول کشید تا هواپیما درهاش باز شد و مسافرها حمله کردن...

و من را هم تصور کنید که این وسط این وسایل را خِر کش میکردم و میبردم!

سوار هواپیما شدم و بارها را گذاشتم قسمت بالای صندلی...

آخ که این قسمت هاش که از فرم بارکش به فرم آدم تبدیل میشدم را چقدر دوست داشتم!

همسفر من یک خانوم ۷۰ ساله ایرانی بود...

واقعا بانوی مهربان و با شخصیتی بود...

برام از پسرش گفت که وقتی فقط پسرش ۱۱ ساله بود از خودش جدا کرده بود و به اصرار

همسرش فرستاده بود انگلستان...

می گفت دخترم ۱۶ ساله بود اون زمان و اجازه ندادم شوهرم اون را بفرسته ولی در مقابل

تصمیم شوهرم برای فرستادن پسرم نتونستم مقاومت کنم...

میگفت: همیشه از خدا طلب بخشش میکنم که چرا پسرک ۱۱ سالم را از خودم جدا کردم...

همیشه از خدا می خوام ببخشتم که من قدر نعمتش را ندونستم و آرامش را از خودم و بچه ام

گرفتم...

وقتی اینها را می گفت: اشک میریختم و نگاهش میکردم! خدایا من را میبخشی آیا؟ که این زجر

را به خانوادم تحمیل کردم؟

در هر صورت... بنده تا این خانومه حرف میزد که هیچ، گوش میدادم!

همین که ساکت میشد، خوابم میبرد!!!! یعنی من یک ضرب از استانبول تا نیویورک خوابیدم...

حتی یک فیلم هم انتخاب کرده بودم که ببینم شاید فقط ۳۰-۴۰ دقیقه اش را دیدم... اینقدر که هی

خوابم برد!

خانومه ازم پرسید قرص خواب خوردی که بخوابی؟؟؟

و من در کمال شرمندگی جواب دادم، نه والا... گویا قبل از تولد خدا به من قرص خواب داده

و بعد پرتم کرده تو دنیا!!!!

در کل سفر خوب و به همراه یک همسفر خوب داشتم...

در ضمن خوردنی هایی که ترکیش ایرلاین سرو میکنه خیلی خوشمزه است...

پینوشت: اینجا من خونه دوستم هستم، اینا خودشون دو تا دختر هستن که یکی رفته مسافرت پیش نامزدش و اون یکی هم که آنی باشه اینجاست. این خونه کلا دوتا کلید داره که یکی دست ملی هستش که مسافرته و یکی هم دست آنی بود که داده بود به من! شب Black friday من این کلید را تو فروشگاه گم کردم... خونه به نام ملی بود که مسافرته، پس تماس با صاحبخونه منتفی بود... سرتون را درد نیارم، شوهر آنی پنجره را به زور باز کرد و من از پنجره پریدم تو! و در را باز کردم... خیلی شرمنده شدم... کل برنامه های خریدشون را به هم ریختم... اما قصدی که نکردم! این بنده خدا ها هم هیچی به روی من نیاوردن.

داستان به همین تموم نمیشه! الان اومدم از فلشم اطلاعات بردارم، می بینم نیست. فکر کنم کتابخونه جا گذاشتمش سه تا فلش که به یک عروسک به نام جمشید متصل بودن! فردا هم که یک شنبه است و فکر نکنم کتابخونه باز باشه! اگر باز باشه برم چک کنم و شاید اونجا باشه. دعا کنید پیدا بشه

سفرنامه1...

از ایالات متحده آمریکا مرا می خوانید! صدای مهربان، نیویورک...

والا شروعش سخته...

این که از کجا شروع کنم کلی هنر می خواد والا...

از اینکه من ۷-۸ کیلو بار آنی و یک کتاب الهام و یک ماشین حساب مهندسی ملی هم جزئ

بارام بود فکر کنم شروع مناسبی باشه...

من با پرواز ترکیش تهران - استانبول و سپس استانبول - نیویورک عازم بلاد کفر شدم!

پرواز ترکیش اجازه حمل دو تا چمدون ۲۳ کیلویی و دوتا دستی کوچیک را میده...

من چمدونام هر کدوم ۲۴ کیلو بود و یک دستی گنده هم نزدیک به ۳۰ کیلو برداشته بودم!

شوهر خواهرم که اومد خونمون، گفت: این چیـــــــــــــــــــــــــه مهربان؟؟؟؟

این را نمیزارن ببری تو هوا پیما! 

و خوب مجبور شدم دو قسمتش کنم... یک کیف کولی نزدیک ۲۰ کیلو! و یک دستی ۱۰ کیلویی...

قیافش کوچیک شد... اما وزنش که کوچیک نشد! و چرخی هم برای کشیدن نداشت!

در هر صورت شوهر خواهر و خواهر و مامانم من را بردن فرودگاه و خداحافظی کردیم ....

کلی نگران بودم که اضافه بار نخورم که خدا را شکر نه به کیف دستی ها گیر دادن و

نه به دو کیلوی روی چمدون ها  !

و سفر من با ۳۰ کیلو بار که آویزون به من بود شروع شد...!

تهران - استانبول سفر خوبی بود...

یک دختر ایتالیایی کنارم نشسته بود که با دوست پسرش توریست اومده بودن ایران...

ایران به نظرشون بسیار جذاب و دیدنی اومده بود...

اصفهان را خیلی خوشش اومده بود ولی شیراز را نتونسته بود هیچ جاییش را ببینه!

چون خورده بودن به ۷-۱۰ محرم و همه جا می گفت بسته بوده...

و چیزی که براش بسیار عجیب بود گریه مردم برای امام حسین بود!

می گفت امام حسین کی بوده؟

براش توضیح دادم که یک رهبر و شخصیت دینی هستش!

گفت مردها خودشون را می زدن و زنها مثل بچه ها اشک می ریختن! چه طور میشه برای کسی

که ندیدی این طور گریه کنی...

این قضیه یک داستانه و برای یک داستان فقط میشه یک بار گریه کرد! نه هر سال طی هزاران

سال!

واقعا توضیحش سخت بود... یعنی علم من در حدی نبود که بخوام این موضوع را توضیح بدم...!

تنها چیزی که به ذهنم می رسید گفتن این موضوع بود که:

امام حسین کسی بود که برای آزادی جنگید در حالی که میدونست کشته میشه... عاشورا یک

مسیر بود برای آزادی همه مردم در حالی که امام حسین میدونست که کشته میشه و سهمی از

این آزادی نداره... اما این مسیر نا تموم موند و بعد از امام حسین هیچکس راه عاشورا را نرفت!

مسیر آزادی را طی نکرد... و نا تموم موندن این مسیر دردآوره! حتی بعد از ۱۰۰۰ سال!

دختره فقط نگاهم می کرد!

و بعد گفت: این توضیح منطقی تری نسبت به توضیحاتیه که در ایران شنیدم!

ازم پرسید کجا میرم؟ و وقتی فهمید میرم آمریکا کلی ذوق کرد...

در کل همسفر خوبی بود...

ایمیل اش را برام نوشت، بغلم کرد و ازم خواست که از تجربیاتم براش بنویسم!

و استانبول از هم خدا حافظی کردیم...

و من موندم و حمل ۳۰ کیلو بار

 

اولین شب در نیویورک

رسیدم USA! اما چه رسیدنی..... قابل تصور حتی نیست!.... تهران_ استانبول..... استانبول_ نیویورک..... نیویورک _ بوستون.... بوستون_ آلبانی....و آخری آلبانی_ مسینا که با اجازتون انجام نشد! تا من باشم عقلم را دست این آنی بی عقل ندم.... خیلی خسته ام، فردا سعی میکنم سفرنامه را بنویسم!

خداحافظ وطنم

الان در فرودگاه امام نشسته ام و تهران را به مقصد بلاد کفر ترک خواهم کرد نمیدانم چه در انتظارم است! ترس ندارم اما اشک هایم بند نمیاد!